بیا تا جهان را به بد نسپریم/ به کوشش همه دست نیکی بریم

Monday, 4 October 2021

گونه ای دیگر از رزم سهراب و گردآفرید

 

به نام جهان داور دادگر/ کزو گشت پیدا به گیتی هنر

بامداد گو تاجبخش همینکه بازوبند را به تهمینه داد او را در آغوس کشید به پدرود، آنگاه سوارِ به رخشِ تیزتک به سوی ایران زمین رفت و تهمینه دخت شاه سمنگان رو در کاخ پدر با رنج دوری از رستم باقی گذاشت.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه/ یکی پورش آمد چو تابنده ماه

جو خندان شد و چهره شاداب کرد/ ورا نام تهمینه سهراب کرد

چو یک ماهه شد، همچو یک سال بود/ َبرَش چون بر رستم زال بود

سه ساله چو شد، زخم چوگان گرفت/ به پنجم دل تیر و پیکان گرفت

چو ده ساله شد، زان زمین کس نبود/ که یارست با او نبرد آزمود

سهراب، بزرگ و بزرگتر شد، اما در سرش پرسشی، پدرم کیست؟ تنها مادرم تهمینه پاسخ را می داند، پس

بَرِ مادر آمد بپرسید ازاوی/ بدو گفت گستاخ، با من بگوی

که چون من ز همشیرگان برترم/ همی بآسمان اندر آید سرم

زتخم کی ام وَز کدامین گهر/ چه گویم چو پرسند نام پدر

تهمینه دانست که هنگام گفتن راز فرا رسیده، پس به خوابگاهش رفت، در صندوقچه ی زرینی  را گشود و بازو بند رستم، یادگار تنها عشقش، همدم شبهای بی رستمی اش را بیرون آورد و به بازوی سهراب بست و

بدوگفت مادر، که بشنو سخن/ بدین شادمان باش و تندی مکن

تو پورِ گو پیلتن  رستمی/ ز دستان سامی و  از نیرمی

ازیرا سرت زآسمان برتر است/ که تخم تو زان نامور گوهر است

جهان آفرین تا جهان آفرید/ سواری چو رستم نیامد پدید

اما زنهار که اگر افراسیاب دشمن ایران زمین و رستم از این راز آگه شود در پی ترفندهای اهریمنی برمی آید. اما سهراب خام و جوان سرمست از باده ی غرور به رجز خوانی

نبرده نژادی که چونین بود/ نهان کردن از من چه آیین بود

کنون من ز توران و جنگاوران/ فراز آورم لشگری بیکران

بر انگیزم از گاه کاووس را/ ببرم ز ایران پی توس را

به رستم دهم تاج و تخت و کلاه/ نشانمش بر گاهِ کاووس شاه

تورا، بانوی شهر ایران کنم/ به رزم اندرون کار شیران کنم

از ایران به توران شوم جنگجوی/ اُ با شاه روی اندر آرم به روی

چو رستم پدر باشد و من پسر/ نباید به گیتی یک تاجور

سپس به گردآوری سپاه پرداخت وُ خواهش و زاری تهمینه در او کارگر نشد و دخت شاه سمنگان دانست که دوری از سهراب چون رنج دوری از مرد رویاهایش را گریزی نیست.

خبر شد به نزدیک افراسیاب/ که سهراب افکند کشتی بر آب

هنوز از دهان بوی شیر آیدش/ همی رای شمشیر و تیر آیدش

زمین را به خنجر بشوید همی/ کنون رزم کاووس جوید همی

یه چیز دیگه قربان، این سهراب نوه ی شاه سمنگان، گویا فرزند رستم و تهمینه است، زیرا به سن و سال به زمانی می رسد که رستم در پی رخش به سمنگان رفته بود. افراسیاب با شنیدن این سخنان با شادمانی از جای جست، فریاد زد، هومان و بارمان، با سپاهی جنگخواه به سوی سهراب بروید و با او همراه شوید برای یورشی بزرگ به ایران و به آنها سپرد

پسر را نباید که داند پدر/ که جوشد دل از مهر و، جان از گُهَر

چو روی اندرآرند هردو به روی/ تهمتن بود بی گمان جنگجوی

مگر کان دلاور گو تاجبخش/ شود کشته بر دست این شیرمرد

سپاه افراسیاب به سمنگان رسید و سهراب با گرمی بسیار پذیرفتشان، روز دیگر، پیش از سر زدن آفتاب جهان تاب

سر چو از خواب ربودند همه پرجگران/ سام رویان و سُرُم دست و نریمان جهان

سرورو را همه دادند به آب توده و مُشک/ وَز سر موی به رخ تاب زده چون چوگان

جامه ی بزم زِ تنشان همه کردند برون/ چو همی گشته چه سان روز نخستین عریان

خود و توپین و زره، اَبلَک و زنجیر و دَوال/ تَرکِشِ تیر، چهار آیینه دِرع و خفتان

خنجرو نیزه و ژوبین و کمان و شمشیر/ گُرز البرز گران، ناچَخ و خِشتِ پَرّان

اسبها پُر تَگ و پولاد رگ و پَهن سَرین/ زیر زین در بر هر مرد سِتاده یک ران

نای زرین بکشیده ست شَهِ مهر گردون/ تا که خورشید سر از خواب برآرد بیرون

سپاه به سوی ایران زمین راهی شد، پس از چند روز رسیدند به دژ سپید، اردو زدند. چادر و خرگاه برپا. نگهبانان دژ به گُژدهم فرمانده دژ آگهی رسوندند که سپاهی از توران زمین در پشت در دشت اردو زده. گژدهم تمامی پهلوانان و سرداران دژ رو فرا خواند و پس از رایزنی هُژیر دِلیر را برگزیدند تا به پیش سپاه رود. هُژیر شادمان، جامه ی رزم بر تن، نیزه بدست، سوارِ به اسب اومد در برابر سپاه سهراب

چو سهراب جنگاور او را بدید/ برآشفت  شمشیر کین برکشید

ز لشگر برون تاخت بر سانِ شیر/ به پیش هُژیر اندر آمد دِلیر

پنین گفت با رزم دیده هُژیر/ که تنها به جنگ آمدی خیره خیر

چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟/ که زاینده را بر تو باید گریست

هُژِیر خشمگین و ستیزه جو گفت، یاوه گویی بس است کودک خام اندیش تورانی، آما ه ی نبرد شو، هردو گارد گرفتند، هُژیر با نیزه به سوی سهراب یورش بُرد، سهراب جا خالی کرد و به تندی با بن نیزه اش چنان کوفت به سینه هُژیر، که سپهبَد سِکَندَری خورد و از باره به زیر افتاد. سهراب تند و چالاک از اسب پرید پایین، نشست بر سینه ی هُژیر چنگ انداخت موهای هُژیرو گرفت، خنجر از نیام کشید، اومد بزنه سر از تن پهلوان جدا کنه، هُژیر گفت: دست نگه دار تورانی، تو راه درازی در پیش داری و نا آشنا به راه، من می تونم کمکت کنم. سهراب پوزخندی زد و برخاست، بدستور پور تهمینه پهلوان شکست خورده رو ریسمان پیچ در یک چادر زندانی.

دخت گژدهم که از بالای دژ این نبرد شرم  آور رو می نگریست، خونش به جوش آمد، چون پلنگ دندان کوبید، چهره گلگون از خشم

چنان ننگش آمد زکار هُژیر/ که شد لاله برگش به کردار قیر

زنی بود بر سان گُردی سوار/ همیشه به جنگ اندرون، نامدار

کجا نام او بود، گردآفرید/ زمانه ز مادر چنو ناورید

نهان کرد گیسو به زیر زره/ بزد بر سر ترگ رومی گره

زره بر تن، کلاه خود بر سر، شمشیر بر کمر، ترکش و کمان بر بازو، پرید به پشت باره، نیزه بدست از دروازه ی دژ زد بیرون.  تاخت تا به پیش سپاه تورانی رسید، نیزه بر زمین کوفت و هماورد خواست، هاااای

که گُردان کدامند و جنگ آوران/ دلیران و کارآزموده سران

سهراب هنوز جامه ی رزم از تن بدر نکرده به وی آگهی رسوندند که دلاوری دیگر از دژ سپید بیرون شده. پرده ی چادر رو کنار زد، بدیدن جنگجوی،

چنین گفت کآمد دگر باره گور/ به دام خداوند شمشیر و زور

تند و تیز پرید به خانِ زین، کمند بر گُرده، سپر و نیزه بدست به سوی جنگجوی تازه نفس، همینکه دخت گُژدهم چشمش افتاد به سهراب، دستش رفت به ترکش

کمان را به زه کرد و بگشاد بر، نبُد مرغ را پیش تیرش گذر

به سهراب بَر تیرباران گرفت/ چپ و راست جنگ سواران گرفت

از چپ و راست پور رستم رو تیرباران کرد، سهراب سپر بر سر، به پیش رَوی ادامه داد، چو دخت دلاور چنین دید، کمان بر پشت انداخت، عِنان گرداند، برگشت و به چالاکی نیزه اش را از زمین کند

کمان را به زِه بَر  به بازو فکند/ سَمَندَش برآمد به ابر بلند

سر نیزه را سوی سهراب کرد/ عِنان و سَنان را پُر از تاب کرد

 سهراب رسید، نیزه ورزی آغاز شد، چپ، راست، پشت سر، روبرو، دخت کمند افکن، نیزه اشو به سوی سینه ی سهراب پرتاب، سهراب نیزه رو در هوا گرفت، دو نیزه پهلوی هم، زد به شیر قلاب کمربند جنگاور، از روی اسپ بلندش کرد، خواست که بر زمینش بکوبد، اینجا دخت ایران زمین، شیرین کاری ای کرد که نه کس دیده و نه شنیده، گردآفرید روی هوا، سر نیزه، چرخی زد، شمشیر کشید، نیزه ی دشمن رو به دو نیم کرد، با یک  پشتک، چنان بر خانه ی زین نشست که گَرد از زین برخاست. سهراب

برآشفت و سهراب شد چون پلنگ/ که بدخواهِ او چاره گر بُد به جنگ

عِنان برگرایید و برگاشت اسپ/ بیامد به کردار آدر گُشَسپ

 تیغ از نیام برکشید، نخستین ضربه زره در بَرِ هماوردش دَرید، ضربه ی دوم بند کلاه خود پاره و کلاه خود از سر دخت گُژدهم پراند. ناگهان خرمن گیسوان گُردآفرید به روی شانه ها سرازیر

رها شد زِ بند زره موی او/ دُرفشان چو خورشید شد روی او

بدانست سهراب کو دختر است/ سرِ موی او از دَرِ افسر است

چو رخسار بنمود سهراب را/ ز خوشاب بگشاد عناب را

یکی بوستانی بُد اَندَر بهشت/ ببالای او، سرو دهقان نکشت

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان/  تو گفتی همی بشکفد هر زمان

سهراب گیج و شگفت زده بر جای، به آن همه زیبایی می نگریست، گردآفرید چو این دید به تندی عنان سوی دژ به تاخت دور شد، سهراب به خود آمد. دستش رفت برای کمند، چین چین کرد، دور سر چرخوند، انداخت برای دخت جنگجوی، کمند بر کمر گردآفرید نشست و از باره به زیر کشیده شد، به تندی برخاست، گفتف سهراب منو رها کن بگذار برم، سهراب که دل در گروی این دخت زیبا و دلاور نهاده بود، رو به زیباروی

بدو گفت کز من رهایی مجوی/ چرا جنگ جویی تو ای ماهروی

نیامد بدامم بسانِ تو گور/ ز چنگم رهایی نیابی مشور

بنشینیم به باده نوشی و سخن از بزم بگوییم نه از رزم، گردآفرید رو بیشتر به سوی خود کشید، دخت ایرانزمین دید که گرفتار آده و برای رهایی چاره ای نیست جز از نیرنگ زنانه

 بدانست کِاویخت گُردآفرید/ مَرآنرا را جز از چاره درمان ندید

بدو روی بنمود و گفت، ای دِلیر/ میان دِلیران به کردارِ شیر

دو لشگر نظاره بر این جنگ ما/ بر این گُرز و شمشیر و آهنگ ما

کنون من گشایم چنین روی و موی/ سپاه تو گرد پر از گفتگوی

که با دختری او به دشت نبرد/ بدینسان، به ابراندر آورد گَرد

و تو خوب می دانی که در توران زمین زنان جنگاوری نمی کنند وهمانگونه که از گفته اند، در دروازه رو میشه بست، اما دهن مردم رو، نه... بهتر آن است که نهانی با یکدیگر بسازیم و مرا رها کنی تا به دژ روم، همه را آماد ه کنم که پذیرای تو باشند و دروازه بگشایند، چرا که دژ و دژبان از آنِ توست. سهراب را این اندیشه خوش آمد. پس بند از گردآفرید گشود و با وی به سوی دژ رهسپار شد. در نزدیکی دژ دخت گژدهم گفت، سهراب همینجا بایست تا بازگردم، گردآفرید به دژ وارد، در بسته شد. گژدهم و بزرگان و یلان همگی پیش آمدند، فرمانده دژ دخت خویش در آغوش کشید و گفت سپاس یزدان پاک را که تندرست باز گشتی، اندوهگین مباش که هیچ ننگی بر تو نیست، چرا که هم جنگیدی و دلاوری نمودی و هم افسون به کار بستی تا بدست دشمن نیافتی، دخت دلاور به باره شد

چو سهراب را دید بر پشت زین/ چنین گفت، ک ای شاه توران و چین

چرا رنجه گشتی چنین، بازگرد/ هم از آمدن، هم ز دشت نبرد

اگر لشگر شاه جنبد ز جای/ همان با تهمتن ندارید پای

نماند یکی زنده از لشگرت/ ندانم چه آید ز بد  بر سرت

ترا بهتر آید که فرمان کنی/ رخ نامور سوی توران کنی

نباشی بس ایمن به بازوی خویش/ خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

سهراب خشمگین، فریاد برآورد،

بدو گفت سهراب، که ای خوب چهر/ به تاج و تخت و به ماه و مهر

که این باره با خاک پست آورم/ ترا ای ستمگر بدست آورم

چو بیچاره گردی و پیچان شوی/ ز گفتار هرزه پشیمان شوی

سر اسب رو برگردوند به سوی اردوگاه، از اسب پیاده وارد چادر،

غریب آهویی آمدم در کمند/ که از بند جست و مرا کرد بند

به پایان نامد این دفتر/ حکایت هم چنان باقی است

 

 

 

 

 

 

 

بحر طویل سیاوش

 

 

بحر طویل

تو بده گوش! چه لشگر؟ همه در آب  نهنگ و همه در کوه پلنگ و همه با تیر و خدنگ و همه تن سخت چو سنگ و همه چالاک و زرنگ و همه اماده ی جنگ و همه چون ببر جهنده، همه چون مرغ پرنده، همه چون شیر درنده، همه چون تیغ برنده، همه ببرافکن و شیراوژن و روئیین تن و افکنده به رخ چین، همه بنشسته به روی کمر زین، همه برکین سیاوش زده اند دامن همت به کمر تا که ببرند سر زشتی و ناپاکی و هر رشک و تباهی، همان دشمن میهن

از سری نقالی های ظریف و پندآموز( ماجرای سگ و خر)


 


توله سگ با خري به يك خانه/  صرف كردند عمر رندانه

آن سگ كوچك ظريف زرنگ/ بود  از توله هاي  شهرفرنگ

صاحب خانه وقت شام ونهار / در  سر صفره  بود با سگ يار

روزها گوشت ،شب پلو مي داد/ خودنخورده به سگ چلو مي داد

كك از پشمهاش مي جستند/ بدنش را به آب مي شستند

خر چو  آن ناز و مهرباني ديد/ بهر وي امر مشتبه  گرديد

پيش خودگفت من كيم سگ كيست/ توله سگ هيچ بهترازخرنيست

امشب از پشت در نگاه كنم/ تا مگر رفع اشتباه كنم

هرچه سگ كرد مي كنم من هم/ حاضرم بهر رقص كردن هم

همه کارهای سخت و من انجام می دم، ارباب رو سواری می دم به هرکجا بخواد، گندمو می برم آسیاب و آرد شده بر می گردونم، زمیناشو شخم می زنم و به نون خشک و علفی راضی ام، روشنه که من بهتر از اونم، آره بابا اونوقت دیگه سگه باید جاشو با من عوص کنه بیاد تو طویله و من برم خونه و همه اش ناز و نوازش و پرستاری از من. به هر روی خر داستان ما با این اندیشه های منطقی اش به کار روزانه اش پرداخت، تا شب هنگام که صاحبش رهایش کرد و به خانه اش شد، خر هم آهسته آهسته رفت پشت پنجره به کشف کارهای توله سگ. ارباب وارد، 


رفت خر محرمانه در پس در/  به سگ و صاحبش نمود نظر

ديد تا كرد صاحبش آواز/ توله از جا پريد با تك و تاز

بر  سر و پاي صاحبش افتاد/ زود دستي گرفت و دستي داد

توله سگ دوید و دمپایی های صاحبش رو آورد و شروع کرد به لیسیدن سر و صورت مرد

 خر بگفتا كار توله را ديدم/ شيوه اش را تمام فهميدم

امشب اندر تويله دست دهم/ دست وقتي كه هست دهم

صاحب خانه چون كه وقت سحر/ كاه و جو  برد در  طويله خر

صاحب خونه با بغلی از کاه و جو، با یه پاش در طویله رو باز کرد، غژژژژژژ، چشمان خر از شوق برقی زد، آماده برای خوش رقصی، همینکه صاحبش نزدیک شد، روی دوپا بلند شد 

خر ز جا جست با خيال ادب/ تا دهد دست در كمال ادب

بلكه مانند سگ عزيز شود/ شسته و  رفته و تميز شود

دست خود را به روي شانه مرد/ آنچنان زد كه شانه آمد درد

با دو سم دست چنان بر شانه ی مرد کوفت که صاجبش از شدت درد نعره ای کشید و کاه و یونجه به هوا پرتاب و خودش بر زمین ولو

بر  زمين خورد مرد بيچاره/ شد کلاه و جامه ی او پاره

مرد روی زمین افتاده و حالا خره دو دستشو گذاشته رو سینه ی مرد و به تقلید از توله سگ شروع کرد به لیسیدن صورت صاحبخانه، مرد خشمگین، خون خونش رو می خورد به هر زحمتی بود خودشو از زیر دست و پای خرِ خر بیرون کشید

صاحب خانه طاقتش شد طاق/ بكشيد از كمر برون شلاق

چند شلاق بر سر خر زد/ گوش خر را گرفت و نشتر زد

خر بيفتاد و هوشش از سر شد/ گفت تقصير از  من خر شد

دست دادن كجا و خر به كجا/ مفت خور تا كه مفتخور به كجا

چونكه من حد خود  نفهميدم/ در طويله جزاي خود ديدم

نره خر كار ديگري  دارد/ توله اطوار ديگري دارد

پاي از حد برون چو بنهادم/ زير چوب وشكنجه افتادم

گر نخواهي تو صدمه و آزار/ همچوخر پا ز حد برون مگذار

بخش دو داستان پر درد فرود سیاوش

 




به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خرد افسر شهریاران بود/ خرد زیور نامداران بود

نقل پیشین تا بدینجا پیش رفت که توس به خونخواهی پسرش زرسپ به سوی دژ تاخت و فرود با سرنگون کردن اسب وی، توس رو وادار به برگشتن به پیش سپاه کرد. توس سرافکنده و خوار بازگشت.

چون گیو چنین دید- غیرت کرد-خون به چشم آورد، چون پلنگ دندان کوبید چون شیر غرید، جوشن مرا بیاورید، سلیح سیاوش- کار ما بدینجا رسیده که یک توری بی ارزش بر ما بتازد و مردی پیدا نشود که چون مرغ به سیخش کشد؟ این گونه است که ایران زمین از پای در می آید. اسبش رو آوردن، چو همی زین زراندود به پشتش ببست، تنگ و کشید- پا به حلقه ی رکاب- نشست بر خان زین- تاخت به سوی دژ- به کین خواهی سیاوش.

فرود گفت: براستی ایرانیان را خردرا راهبرنیست که همچنان پیاپی آهنگ جنگ می کنند. براستی که خویشاوندی و دوستی نزد ایشان پایگا هی ند ارد. این دیگر کیست که به تندی بالا می کشد؟

تخوار گفت: مباد که آهنگ جانش کن. او گیو است- همان که برادرت از توران زمین رهانید و در ایران به تخت شاهی نشاند.

ورا گیو خوانند، پیل است و بس/ که در رزم دریای نیل است و بس

سلیح سیاوش بپوشد به جنگ/ نترسد ز پیکان و تیر و خدنگ

اسبش ناکار کن- فرود، کمان تند کشید و تیر بر سینه ی اسب گیو نشاند- اسب از درد شیهه ا ی کشید- روی دوپا بلند شد و گیو روبه پشت بر زمین افتاد

بزد تیر بر سینه ی اسب گیو/ فرود آمد از باره، برگشت نیو

ز بام شئد کوه خنده بخاست/ همی مغز گیو از گواهی بکاست

بیژن برآشفت بر سان رعد- منم رزم ساز این نبرد- لباس رزم بر تن- کلاه خود- شمشیر- کمند- پرید به گُرده ی اسب- هی ی ی ی( به اسبش هی میزند که بتازد)- به سوی دژ.

تخوار گفت- این سوار بیژن است- پور گیو- بیش از این نمانیم و به دژ شویم- توان رویارویی با او را نداریم- فرود گفت: اما شایسته ی یک تیر هست- کمان به زه کرد- کشید و به تندی باد اسب از زیر پای بیژن ربود-

بزد تیر بر اسب بیژن، فرود/ تو گویی به اسب اندرون جان نبود

بیفتاد بیژن، جدا گشت از اوی/ سوی تیغ، با تیغ بنهاد روی

بیژن بر خاست و دوان به سوی جایگاه فرود یورش برد.

یکی نعره زد کای سوار دلیر/ بمان تا ببینی کنون رزم شیر

فرود تیر دیگری در کمان، چنان سخت و تند کشید که ناله ی چوبه ی کمان برخاست- بیژن سپر بر سر- تیر از سپر گذشت و به زره سیاوش که بر تن داشت اثر نکرد- فرود اسب به سوی کلات - بیژن دوان در پی اش- رسید و به نزدیکی دژ اسب فرود رو پی زد- اسب از درد شیه ای کشید و سوار و اسب به زمین در غلطیدند- دژبانان در گشودند و فرود بدرون کلات دوید و در بسته.

بیژن به پشت در رسید- های به کلات شده ای؟ کلات بر سرت ویران می کنم- به دادار دارنده سوگند تا کین زرسپ و ریونیز نستانم- از این کلات زین نگردانم-

فرود درون کلات در پی چاره- جریره مادرش پیش دوید- فرزند- آوخ که این ابرهای تیره بر فراز کلات باران نخواهند بارید- آبستن خون هستد- آن که فرمان گسیل سپاه داده به یک تیر دو نشان آهنگ شکار دارد- این آیین سور برادر کشان است.

فرود گفت: آری- خونم می جوشد و اندیشه ای در سرم می دود- گویی بندهایی نا پیدا مرا به سرنوشت پدرم، سیاوش پیوند می دهد- اورا گروی زره تیغ برنهاد و اینک- تیغ بیژن سرانجام کار من است- اما در این کارزار چنان خواهم کوشید که چون غرمی باشم تیز پای. سر زدن آفتاب جهان تاب- دلاوران کلات آماده ی نبرد- فرود جامه ی رزم و چهار آیینه بر تن-شمشیر بر کمرگاه استوار- کمان و ترکش تیر بر پشت، پور سیاوش از پیش و دلیران تورانی در پی اش از دژ زدند بیرون

برون آمد از دژفرود/ دلیران و گردان، هر آن کس که بود

سپاه ایرانی هم به فرماندهی توس آماده ی رویارویی- توس فریاد زد

تن تور بدخواه بی جان کنم/ ز خونش دل سنگ مرجان کنم

هنگامه آغاز شد- ابر مرگ آفرین چادرش را بر پا- باران کشتار باریدن گرفت - رگبار تیرهای رها شده از کمان- آسمان را تیره- - تیغ ها در هوا می چرخید و فرود می آمد- فریاد و غرش جنگاوران- سر و دست و پای دلاوران بود که قلم قلم، دو نیم نیم می ریخت بالای زمین- دَمِ شمشیرها اره شد از به هم کوبیدن- یکی با گرز می زد و یکی با فلاخن- یکی با تیر و کمان و دیگری با خدنگ-

سر کوه شد همچو دریای قیر/ ز گَردِ سواران و از گُرز و تیر

از این گونه تا گشت خورشید راست/ سپاه فرود دلاور بکاست

فراز و نشیبش همه کشته شد/ سر بخت مرد جوان گَشته شد

پهلوانان و جنگاورانش یک به یک بر زمین می غلطیدند و تخته سنگها از خونشان رنگین- گرداگردش خالی و خالی تر-دلش خونین که این پیکار، پیکار خویشان است و این نیز برادر کشی- دیگر هیچ دلاور توری زنده نمانده بود- فرود دلاورانه می جنگید- به هر سوی که روی می آورد مرگ می آفرید

بدو خیره ماندند ایرانیان/ که چون او ندیدند شیر ژیان

فرود به تندی عنان سوی کلات تا زنان را پند دهد- رهام و بیژن یورشی به سوی او- رهام از پشت سر چنان بر کتف او کوفت که دست از بدنش جدا شد- خون سرازیر- مهمیز به شکم اسب- هم چنان تاخت به سوی دژ- بیژن نیزه رو رها بر کَپَلِ اسب نشست و فرود سرنگون- سرش شکاف برداشت و خون بررخش جاری- کشان کشان خود را به درون دژ کشید- در بسته شد-جریره هراسان پیش دوید- گونه می خراشد و خاک بر سر- زنان مویه می کنند- سالار کلات فرو افتاده است- (فرود با دست دیگر کتف بدون دست را می گیرد، زانو می زند) کنون تا زمان هست روزگار این نامردمی فراموش نخواهد کرد- شیونتان بر من نباشد- (با صدای بلند) بر آدمیان مویه کنند که منش رادی از میانشان گریخته- بدانید و هوشیار باشید که ایرانیان درِ دژ خواهند شکست- همه چیز را به تاراج می برند و کلات را ویران- پرستندگان و زنان را به بندگی می برند-  پور جریره بر زمین در غلطید و در خون خود فرو خفت

همی کند جان آن گرامی فرود/ همه تخت مویه، همه حصن رود

زنان و دخترکان بر بام کلات گیسوبه گیسوی دیگری گره می زنند و از باره خویش را به زیر می افکنند- مادران کودکان در آغوش از بلندای کلات خود را به تخته سنگها می کوبند- هنگامه ای است- جریره گریان و مویه کنان در کنار بدن بی جان فرود- یادگار سیاوش

مرا دردی است اندر دل/ اگر گویم زبان سوزد

و گر دَم در کشم/ ترسم که مغز استخوان سوزد

ناگهان اندیشه ای چون تیر از سرش گذشت- بر می خیزد- جاودانه شو کلات- نمی گذارم از آنِ ایرانیان شوی، کنده ای آتشین در دست-

 یکی آتشی خود جریره فروخت/ همه گنجها را به آتش بسوخت

یکی تیغ زان پس گرفتش به دست/ درِ خانه ی تازی اسپان ببست

شکمشان بدرید و ببرید پِی/ همی ریخت از دیده، خوناب و خِی

اسپان از درد خروش بر می کشیدند و به خود می پیچیدند- بوی خون دیوانه اشان کرده بود- در دمی کلات را آتش فرا گرفت- جریره نالان فریاد زد- اکنون منم و این گروه نامردمی- ای کلات در تو آتش افکندم تا همه چیز بسوزد و خاکستر شود- تا جهانیان در خاکستر این کلات بنگرند و پس مانده ی برادر کشی را به چشم سر ببینند- این است پیام من به برادر کشان

جریره بیامد به بالین فرخ، فرود/ یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخ را به روی پسر برنهاد/ شکم بر درید و برش جان بداد

به پایان آمد این دفتر/ ولیکن درد مادرها، پدرها همچنان باقی است

 

 تومار از مرشد ساقی عقیلی، با نگاهی به نمایشنامه سرود دوباره ی کلات، نوشته سعید اسدی

Saturday, 2 October 2021

تومار فرود سیاوش، بخش یک

 

تومار نقل فرود سیاوش

 

 

نگر تا چه کاری همان بدروی/ سخن هرچه گویی همان بشنوی
درشتی زکس نشنود نرم گوی/ سخن تا توانی به آزرم گوی
چو رفتی سر و کار با ایزدست/ اگر نیک باشدت جای ار بد است

چنین است رسم سرای کهن/ سرش هیچ پیدا نبینی ز بُن

 


در بارگاه کیخسرو، گردانی چون گیو و گودرز و بهرام، توس نوذر و فرهاد، شیدوش، زنگه ی شاوران، بیژن و فریبرز و ریونیزو زرسپ و دیگر یلان گرداگرد نشسته.

 شاه برخاست: این منم کیخسرو، که افسر خداوندگاری ایرانشهر به سردارم، خُرد و کلان گیهان چنان گواه است که دید آنچه به ستم بر سیاوش رفت. و افراسیاب دیوخو چگونه مادر پارسایم فرنگیس را به بد اندیشی آزرد. که کس مرا نام و نشان نشناخت آنگاه که به شبانان بی مایه ام سپرد. اکنون سپاه گسیل می کنم سوی توران زمین به خون خواهی. پهلوانان همه درسکوت و چشم ها در چشم خانه جستجوگر تا بدانند سپاه را، سالار کیست؟
کیخسرونگاهش بر توس ماند، از این پس توس سپهبَد پیش سپاه به پای است. شایسته فرمان او گردن نهید  کیخسرو دستور داد:  حلقه ی مهر آوردن به مهر که نگاهبان پیمان هاست از این پیمان در مگذر. در میانه ی راه کسی را میازار و با کسی جز تورانیان هم نبرد مشو. به توس سپرد: از راه کوهستان مرو. برادرم فرود که از دخت پیران ویسه است همپایه وهمسال من با مادرش جریره. مردمانی چند و گله و رمه ی فراوان به کوهستان و در کلات خانه دارد، به مهر که نگاهبان پیمانهاست از این پیمان در مگذرو از راه کوهستان مرو.

سر چو از خواب گشودند همه پر جگران/ سام رویان و سُرُم دست و نریمان جهان

سر و رو را سپردند همه توده ی مُشک/ وز سر زلف به رخ تاب زده چون چوگان
جامه ی بزم ز تن شان همه کردند برون/ چو همی گشته چسان روز نخستشان عریان
خود و تیغ و زره، ابلق و زنجیر و دوال / تَرکِشِ تیر چهار آیینه درع و خفتان 

 خنجر و نیزه و ژوبین و کمان و شمشیر/ گُرز البرز گران، ناچَخ  و  تیغ پران
اسپها چون همه  پولاد رگ و پهن سرین/ زیر زین در بر هر مرد ستاده یک ران
نای زرین بکشید ه است شه  مهر گردون/ تا که خورشید زر تاب سر از خواب برآرد بیرون

سپاه راهی توران زمین. ( کف میکوبد بالای سر سپس دستها رو به جهت و نشان دادن دوراهی) رفتند و رفتند و رفتند تا رسیدند به یک دو راهی

وز آن روی منزل به منزل سپاه/ همی رفت و پیش اندر آمد دو راه
زیک سو، بیابان بی آب و نم/ دگر سو، کلات است و راه جَرَم

بایستید. بایستید. توس نگاهی به هردو راه، از کوهستان میرویم. دو یل نامدار ایران شهر، بهرام و گودرز گفتند: رای شاه نه این بود. توس گفت رای شاه هرچه بود خواستش رفتن سوی توران است و کار ما نیز همان. چه تفاوت میکند از کدام راه از کدام راه کار من است. دو پهلوان نگاهی به هم . گودرز گفت اکنون که او سپهسالار است ناگزیر به رای و فرمان او باید گردن نهاد اما از این رای توس چشم آسایش نمی رود. پس سپاه به فرمان توس به سوی کوهستان و کلات فرود راهی شد. دیده بانان تورانی به فرود، پسر سیاوش، برادر کیخسرو آگهی رساندند، کلاتیان به هوووووووووووش. به هووووووووووش، به پور سیاوش، فرود آگهی رسوندند، سپاهی گران به سوی ما در راه است. فرود دستور داد: گله و رمه، هر چه  در پیرامون کلات است همه را به درون ببرند. هیچ کس بیرون کلات نمونه و همه بسیچ شوند، آماده و گوش به فرمان. سپس نزد مادرش جریره دخت پیران ویسه رفت و  گفت: سپاهی از ایران زمین به سوی ما در راه است. خوفناکم. دلم گواهی بد می دهد و در شورش است. نمیدانم برای چه می آیند و چه در سر دارند؟

 جریره شادمان، از جای برخاست، چرا خوفناکی فرزند، برادرت کیخسرو که در ایران به تخت شاهی است به کین خواهی سیاوش سپاه فرستاده. بداندیشی مکن، کلات گذرگاهشان است و آسیبی نخواهند رساند. شما فرزندان سیاوش هستید، آوخ سیاوش، سیاوش مادر دهر چون تو دیگر نزاید. پس خوب است تو به پشت بانی برادرت فرمانده ی این سپاه باشی تا کین سیاوش از افراسیاب بستانی.

 از پسرش خواست تا بهرام و زنگه ی شاوران دو دوست دیرین سیاوش را بین گردان ایرانی بیابد. فرود تخوار پیر را که ایرانیان میشناخت فراخواند. هر دو بر بلندای کلات شدند. سپاه ایرانی رسیده بود و خیمه و خرگاه برپا، فرود گفت: تخوار سُراینده، اینجا بایست و گردان ایرانی به نام و نشان و درفش به من بنما. تخوار نگاهی به دشت کرد و با دیدن سپاه ایران درفش هارو برشمرد.آنکه درفش پیل پیکر دارد توس دلاور است. دو خورشید تابان درفش فریبرز کاووس عموی توست. آن دیگری ماه پیکردرفش گستهم پهلوان. بیژن نیز نشانش پیکر درفش است. ببر نشان شیدوش است و، گرازه پیکر از آن پهلوان گرازه، گرگ پیکر نشان گیو سترگ. همان که برادرت از توران زمین رهانید و از جیحون گذرانید و به تخت شاهی ایران زمین نشاند. گودرز نشانش شیر طلایی. درفشی با نشان بز کوهی بهرام. گفت و گفت و همه را نشانی داد. فرود شادمان (دو دست به هم میکوبد) پس گاه شادی و بزم است نه ساختن ابزار رزم. که ایرانیان همه خویشند و بستگان. در همین هنگام، توس نگاهی به بلندای کوه کرد.

 دو مرد را می بیند که گویی میخندند و آنها را نشان می دهند. توس خشمگین: هوووووووم از میان این سپاه سترگ مرد سرافرازی میخواهم بر آن بلندا شود و پی جوید که آن دو مرد که هستند؟ دستور داد اگر از ترکان تورانی اند به کمندشان کند و خوار کشان کشان بیاوردشان. و اگر از کارآگهان باشند و بخواهند در نهان سپاه بشمارند. بی درنگ به دو نیمشان کند و بازگردد. بهرام گفت: من آن مردم. دوان خود را به نزدیکی فرود بر پای کلات رسانید، هااااااااای چه مردی بر آن فراز؟ این سپاه بی شماربر این کوهسار نمی بینی که چنین آسوده بر آن بلندا ایستاده ای؟ جانت از توس سالار این سپاه نمی هراسد که گر بخروشد چون برگی خواهی بود فرو مرده درسیلاب سهمگین؟ فرود گفت: (رو به پایین) ای جوانمرد. مرکب خشم شتابان می رانی. تو که تندی ندیده ای. چگونه چنین تندی میکنی؟ به نرمی سخن گو و بخردانه بیاندیش. از هوش و دست و پا و بازو و مردی چه افزون تر داری. از من که چنین پرخاش میکنی؟ پرسشی دارم و چشم پاسخی راستان، شما به راستی که هستید؟ برام گفت، سپاه ایران زمین، سالارمان توس است که پشت او به گردانی گرم است که گرد از گردون برآرند گردانی چون گیو و گودرز و فرهاد، گرگین و گستهم و شیدوش، گرازه و زنگه ی شاوران. فرود گفت، از چه از بهرام نام نبردی که از گودرزیان پی جوی اویم. بهرام پرسشگرانه گفت، از بهرام چه میدانیکه خواهان دیدار اویی؟ فرود پاسخ آورد، مادرم گفت بهرام و زنگه ی شاوران همبازی های پدرم بودند. برخوان: بهرام قدمی جلو تویی بار آن خسروانی درخت؟  فرودی تو ای شهریار جوان؟ فرود گفت من شاخی رسته از آن سرو فرو افتاده ام. آری فرودم، فرودم. برخوان می تواند بنشیند: بهرام از فرود خواست نشانه ای از سیاوش بنماید تا باورش آید. فرود بازو نشان میدهد و بازوبند سیاوش را.بهرام او را در آغوش میکشد و می گوید من بهرام هستم. فرود گفت: بهرام دلاور اینجا بودم تا بدانم این سپاه را سردار کیست؟ و به چه کار؟ اکنون که دانستم باید سوری برپا کنم و آنگاه با شما به خونخواهی سیاوش همراه شوم. بهرام گفت آنچه را گفتی به توس خواهم گفت. اما بدان که توس تندخواست، اگر به سویت بازگشتم تو را به گرمی پیش لشگر خواهم برد. و گرنه نباید لختی بر این بلندا بمانی که نه من. چندین گُرد پهلوان با تیغ های آخته خواهند آمد به جنگ و نبرد. این بگفت و بازگشت به سپاه. توس گفت، هان که بودند؟ بهرام با شادمانی گفت: (زانو می زند) توس دلاور، خِرَدِ روشنا هماره با تو باد. آنکه چون آهویی راست قامت ایستاده پورَ سیاوش. فرود دلاور است. او به دوستی و یاری پیام فرستاده و خواهان پذیرایی از بزرگان سپاه است. اورا پذیره باش که رای کیخسرو نیز همین بود. توس از جای برخاست. رو به بهرام، ای یاوه یاوه خیره سر. تور زاده ای راه سپاه ببندد. فریب خوردی ای فرزند خیرگی. همینکه بهرام گفت، اما ای توس... توس فریاد زد خاموش(رجز خوانی) کسی میخواهم بی درنگ و گفتگوسر از تن آن دو جدا کند. ریونیز داماد توس بخروش بر آمد تا فرود. خوار بکشد. پرید به پشت باره و سواره سوی سپید کوه تاخت. تخوار به دیدن وی گفت با تیری اورا بکش تا مگر دل توس بدرد آید و رای بگرداند. فرود تیر در چله ی کمان،

زبالا خدنگی بزد بر برش/  که بر دوخت با ترگِ رومی سرش

تیر بر سر ریونیز نشست و  سوار رو بخاک افکند. توس، خشمگین فریاد زد زرسپ، فرزندش، زرسپ تیزتک، اسپ هم چون آذرخش می راند و شمشیر چون صاعقه می زد را به برابری فرستاد. تخوار گفت، بنگر، این پور توس است که می تازد چنان با تیر نشانش کن که از دمی یکدم دم باز نتواند کشید. توس دیوانه باید بداند که ما بر این جایگه بیهوده نیستیم. و

فرود دلاور بر انگیخت اسپ/ یکی تیر زد بر میان زرسپ

که با کوهه ی زین تنش را بدوخت/ روانش ز پیکان او بر فروخت

فرود با پیکانی، زرسپ تیز تک رو به تندی و تیزی با زین یکی کرد و جانش رو ستاند. توس به دیدن مرگ فرزند خراشیده جگر، خروشی برآورد از درد، بر اسپش پرید و سوی فرود تاخت. تخوار به فرود گفت به کلات برویم که این توس سپهسالارِ شاه ایران است، اما فرود با خیره سری پیکانی به سوی توس و اسبش را سرنگون کرد و توس سرافکنده و دل خون با تنی کوفته و اسپی زخمین، پیکان از تن پسرش بیرون آورد، فرزند را در آغوش کشید، بوسه بارانش کرد بر پشت اسپش گذاشت و به سوی سپاه با خشم و دردی جانکاه بازگشت.

غم این هجرااااان و این خون جگر/ این زمان بگذاااار تا وقت دگر

 

 

Followers