بیا تا جهان را به بد نسپریم/ به کوشش همه دست نیکی بریم

Friday, 2 April 2021

تومار بیزن و منیژه، از تومارهای کهن

 وبلاگ بیژن و منیژه

تصیح شود


 

به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد


خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای


گاه شعری عاشقانه هم میتوان خواند مانند:

عشق بازی کار هر شیاد نیست / این شکار دام هر صیاد نیست


عاشقی را قابلیت لازم است/ طالب حق را حقیقت لازم است


عشق از معشوقه اول سر زند/ تا به عاشق جلوه ای دیگر کند


تا به جایی که بَرَد هستی از او/ سر زند سد شورش و مستی از او


عِقدِ جواهر سخن کهن در نظر دوستان، داستان ما: بیژن و منیژه

 

چهار صد و چل و چهار یَلِ نامدار –گیو، گودرزر، کَشواد، نشواد، گُستهم، گُرگینِ میلاد، بیژن و دیگر پهلوانان در کاخ کیخسرو شاه ایران پسر سیاوش به جشن بودند.

 

همه باده ی خسروانی به دست / همه پهلوانانِ خسرو پرست

 

صدای ساز و تنبور، (موسیقی) هلهله و شادی...( صدای هورا کشیدن) ،که پرده ی بارگاه کنار رفت


 

زپرده در آمد یکی پرده دار/ به نزدیک سالار شد هوشیار


که بر در به پایند اَرمانیان / سَرِ مرز ایران و تورانیان


 

شاه پروانه( رخصت و اجازه) داد ،اَرمانیان وارد بعد از نماز بردن شاه (ادای احترام) گفتند:


 

گُراز آمد اکنون فزون از هزار / گرفت آن همه بیشه و مرغزار


به دندان چو پیلان به تن همچو کوه / شده شهرِ اَرمان از ایشان ستوه

 

شاها گُرازها کشتزارهای مارو از بین بردند، درختای بیشه رو با دندون از ریشه کندند، ما مردمی کشاورزیم زن و بچه هامون گرسنه مانده اند. ای شاه ایران برس داد ما

کیخسرو اندوهگین از جا برخاست رو به یَلان: نامجوی دلاوری میخواهم که این کار دشوار به سرانجام رساند.

هیچ گُردی داوطلب نشد به جنگ با خوکها بره.مگر .....

 

کس از انجمن هیچ پاسخ نداد/ مگر بیژنِ گیوِ فرخ نَژاد


نهاد از میان گَوان پیش پای/ اَبر شاه کرد آفرین خدای


من آیم به فرمان این کار پیش/ ز بهر تو دارم تن و جان خویش

 

من آماده ی این نبردم ولی راه را نمیدانم یک راه بلد میخواهم، گیو ، پدر بیژن ، داماد رستم نگران از گوشه ی بارگاه صآوا کرد ، بیژن تو هنوز جوانی، بد ونیک و تلخ و شور زندگی رو نچشیدی. جنگ با خوکهای وحشی یک جنگ معمولی نیست. نیاندیشیدی چرا کسی اعلام آمادگی نکرد...از آن میترسم....کشته شوی و یا آبروی خود و ما را ببری.


 

جوان گرچه دانا بود با گوهر/ اَبی آزمایش نگیرد هنر


براهی که هرگز نرفتی مپوی/ بَرِشاه خیره مبر آبروی

بیژن از اینکه این ناروا در پیش دیگر پهلوانان به وی روا داشته اند، دلگیر، ولی رو کرد به شاه و گفت شاها


 

تو این گفته ها از من اَندر پذیر/ جوانم ،ولیکن به اندیشه پیر


سر خوک را بُگسلانم زتن/ منم بیژنِ گیوِ لشکر شکن

 

کیخسرو سپس دستور داد یک سینی پر از گوهر و زربه بیژن بدن  و به گُرگین هم دستور داد که برای نشان دادن راه و کمک همراه بیژن بره. گُرگین شادمان نبود رَشک در دلش جوانه زد اما به ناچار پذیرفت دستور شاه بود و سرپیچی از فرمان نارواست. روز بعد پیش از سر زدن آفتاب عالم تاب، راهی بیشه شدند.

رسیدند، از اسب پیاده، بیژن نگاهی به بیشه، گفت گرگین پهلوان تو اینجا کنارآبگیر بایست هر گُرازی که از دست من فرار کرد اَمونش نده تا همه را از بین ببریم و مردمان آسوده شوند.

گُرگین با نفرت گفت:


تو برداشتی گوهر و سیم و زر/ توبستی مَراین رَزمگَه را کمر


کنون از من این یارمندی مخواه /مگر آنکه بنمایمت جایگاه


بیژن عصبانی، دامن زد به شیر قلابِ کمر، شمشیر ،خنجر، گُرز، وارد بیشه، گرگین هم پشت درختی پنهان ، گرازها ازهمه طرف حمله، بیژن گراز اولو با گرز زد گراز دوم گرز رو انداخت شمشیر از نیام بر کشید،ا ولی رو دوشقه کرد ، دومی به گردن کوفت سر از بدن جدا،سومی تو کمردو تا شد، چپ، راست، روبه رو ، پشت سرچنان کرد که از کُشته پُشته ساخت. ناگهان از پشت سر


گُرازی بیامد چو اَهریمنا /زِرِه را بدرید بر بیژنا


برگشت دوباره به بیژن حمله کنه دست پهلوان رفت برای خنجرگذاشت تهی گاه حیوان، خون فواره ، نگاه به دورو بر ، هیچ گرازی نمونده، سرو دندان بعضی خوکها رو کند به پشت اسب بست تا ببره به پایتخت و به همه نشون بده که با چه حیوان خطرناکی جنگیده و پیروز شده کاری که هیچ پهلوانی نپذیرفت ،بعد اومد کنار آبگیر.

گرگین دید بیژن سالم برگشته، اندیشید اگر پهلوان پاش به پایتخت برسه و داستان رو بگه پاک آبروی گرگین میره، فکری نا بخردانه به سرش زد پس از پشت درخت اومد بیرون ، رو کرد به بیژن و گفت: آفرین یَل نامدار منم مثل تو چند تایی اومدند طرفم با شمشیر دو نیمشون کردم ،بیژن به روی خودش نیاورد که دروغشو فهمیده ، گرگین ادامه داد: حالا اجازه بده شکاری بزنیم وشکمی از عزا در آریم،بیژن سری تکون داد



بد اندیش گرگین شوریده هوش/ زیک سوی بیشه درآمد خموش


به دلش اندر آمد از آن کار درد/ ز بدنامی خویش ترسید مرد


دلش را بپیچید اهریمنا/ بدانداختن کرد با بیژنا


دو تا مرغو شکار کرد قررررررررررررررررررپوستشونو کند،کبابی خوردند و زیر سایه ی درختی استراحت،گرگین به بیژن گفت.اگرمیخوای خستگی این نبرد رو از تن بدر کنیم،در همین نزدیکی شکارگاهی است مال افراسیاب که تو این فصل یکی از دختران افراسیاب با خدم وحشم به تفریح اند.چی بگم از منیژه : چشم آهوی وحشی، زلف مشکبوی و مشکین کمند، قد سرو شیراز،صورت چون گلبرگ گل لطیف، ابروان کمان، بیژن طاقت نیاورد برخاست، لباس خونین و پاره ی رزم از تن بدر کرد وتو خورجین گذاشت و درخشنده قبای رومی به تن و همراه گرگین پریدند پشت اسب به سوی شکارگاه.

اینکه آیا بیژن و منیژه همدیگر رو میبینند و چه اتفاقهایی می افته بمونه برای مجلس بعد،حق نگهدارتون.

 

اینکه این جملات پایانی را و یا حتی در خود نقل جملاتی دیگر بگوییم و از شعرای دیگر هم به مناسبت داستان شعری بخوانیم که در داستان خللی ایجاد نکند کاری است که همه ی نقالان انجام میدادند (و ما هم، من و شما به دلخواه انجام میدهیم ) که اگر در قهوه خانه انجام میشده میتوانستند داستان را شبهای متوالی کش دهند و شنوندگان رو باز به قهوه خانه بکشند.ولی اگر در گذرگاه ها و محلات انجام میدادند داستان رو تاجایی که شنونده چیزی دستگیرش بشه می رسانده اند.

و دیگر اینکه اگر کاما در متن زیاد است عمدی است و برای تقطیع است که از حالت داستان گویی به نقل در آید و شنونده حوصله اش سر نرود.اصولا در نقل افعال خیلی کم به کار میروند.به طور مثال: صدای ساز و تنبور،هلهله و شادی...، که پرده ی بارگاه کنار رفت. بعد از تنبور و شادی فعلی نیامده

یا: بیژن از اینکه این توهین روجلوی دیگر پهلوانان به وی روا داشته اند، ناراحت : فعل ندارد.

یا: کیخسرو ناراحت از جا برخاست رو به یَلان:فعل ندارد.

و از این دست که در نقل فراوان است.

ادامه تومار را در پست بعدی میتوانید بخوانید.

 

 

دوازده رخ

گودرز دست سایبان چشم خیره به دور- پیران از پشت سر می آید

پیران: هان گودرز

گودرز : سالار سلحشور با درایت ایران زمین- هردو کرنشی به هم- پیران: گفتی پس این کوه بیاییم بی اسپ و سلیح و سرباز؟

گودرز: چو شیر ژیان لشگر آراستی

همه بآرزو جنگ را خواستی

اما پیر شدیم سالار پیران- سالیان بسیار بر ما گذشت- میدان جنگ بسیار دیدیم- بسی سالار و جوان مرد کشته شد به کین ایرج و سیاووش... خواستم بگویم کنون روزگار دیگر است- بیا دل به آتش سری تیز نکنیم.

پیران: چه می گویی پهلوان. دیگر روزگاری نمانده. فرزندان ما در جنگ زاده می شوند- در جنگ همسر می گزینند، در جنگ فرزند می آورند-( می تواند افزوده شود میزیند و می میرند) روزگار روزگار جنگ است.

گودرز: برای تو نه پیران

ترا آشتی بهتر آید ز جنگ

نباید گرفتن چنین کار تنگ

شاه شاهان خسرو خسروان- شاه کی خسرو- پس از درود و آفرین باد بَرَت پیام فرستاده: ( شاهانه) دست از جنگ و ستیز بشوی- آن کسان که دست به خون شاهزاده سشاوخش آلودند، چون سگان ببند و نزد ما فرست- هرچه به بیداد از مردمان ستانده اید- پس دهیدشان- پسر و هردو برادرت را گروگان نزد من فرست تا از کارتان بی گزند مانیم- خود نیز یکی از این دو راه پیش گیر- یا دودمانت نزد ما بیا تا در سایه ی مهرمان آرام گیری- یا توران رها کن و به چاچ برو- آنجا زندگی ای برگزین آرام- بی هیچ اندوهِ دو سرزمین- که می دانیم دل بسته ی هردویی- اما بدان- اگر رایت افراسیاب باشد و جنگ- سخت پشیمان شوی- زیرا پایان افراسیاب نزدیک است

پیران: مرا مرگ بهتر از آن زندگی

که سالار باشم/ کنم بندگی

برادر، که روشن روان من است

گزیده پسر پهلوان من است

می گویی از خویشتن دور کن؟ شگفتا سخن از آشتی می گویید- انگاه که از چهر سوی بر ما سپه رانده اید- نه گودرز- افراسیاب پیام فرستاده شمشیر برگیرم و زمین از ایرانیان پاک کنم- این کاری است که باید بشود- آری گودرز این آیین جنگ است- اگر ما شما را نکشیم- شما ما را می کشید-

گودرز: در شگفت نیستم که از تو بدنهاد همین چشم داشتم. هنگام که کیخسرو در فرمان لشگر کشی اش به من گفت: چون به پیران رسیدی بر او چادر مهربانی بپوش- یکی داستان گفته بودم به شاه:

که دل را به مهر کسی برگُسِل

کجا نیستش با زبان راست دل

روز دیگر گودرز لشگر آراست- میمنه سمت کوه- میسره سمت رود-میمنه به فریبرز سپرد و میسره به رهام- پشت لشگر گَژدهم- دیده بانی سر کوهسار و خود به آیین در دل سپاه-

 

 

پیران از این آرایش جنگی آگه ( می لرزد واز خشم کف بر کف می کوبد) میمنه به لهاک سپرد و میسره به اوخاست- ده هزار یل ختنی به رویین در بیشه- دیده بانی سر کوهسار و خود به آیین در میان سپاه-

همی گفت گودرز گر پشت خویش

سپارم بدیشان نهم پای پیش

سپاه اندر اید پَسِ پشت من

نماند جز از باد در مشت من

شیب و روز بر پای پیشِ سپاه

همی نیک اختر هور و ماه

که روزی که آن روز نیک اختر است

کدامست و جنبش کرا بهتر است

سه روز و سه شب دو لشگر همینگونه- هیچ کدام پیشدستی نکرد- هومان به تنگ آمد و رو به سوی پیران کرد- برادر مگر به بزم آمده ای؟

وز آن لشگر ترک هومان دلیر

به پیش برادر بیامد چو شیر

به هفتم فراز آمد این روزگار

میان بسته در جنگ چندین سوار

گَرَت رای جنگ است، جنگ آزمای

وَگَر رای برگشتن، ایدر مپای

خنجر می کشد که برود- پیران مچ دستش می گیرد و بر او زور می آورد: پیشدستی نمی توان کرد- دو لشگر میان دو کوه فرود آمده اند بی هیچ راه گریزی به هر سوی روی راه بازگشت نبینی- هرکه پیشدستی کند شکست می خورد- شتاب مکن، هر که آغاز جنگ کند باخته است، می مانیم تا ایرانیان یورش بیاورند.هومان: شاید ایرانیان هرگز آغاز جنگ نکنند- نعره می کشد: ایرانیان کدخدای کجا باشند که از ایشان هراس باید کرد؟ دامن زد به شیر قلاب کمر- شمشیر- خنجر- خود- توپین- زره- زنجیر- دوال- تیرو کمان- گرز- ابلق سراپا آماده پا به رکاب- نشست به خانه ی زین- زد به سوی سپاه ایران-(رجز خوانی) های گودرز نداری ز ایران یکی شیر مرد؟ بیژن بر آشفت بر سان رعد. چون پلنگ دندان کوبید، چون شیر غرید، نعره زد: جوشن مرا بیاورید- دِرعِ سیاوش- یک توری بی ارزش بر سپاه ما نعره زند و مردی پیدا نشود که چون مرغ به سیخ اش کِشد- اینگونه است که ایران زمین از پای در می آید. پرید به گُرده ی اسپ تاخت به سوی هومان- افتادند به نیزه وری- نیزه ها خلال شد- عمود خاراشکن- عمودها خم- تیرها در چله ی کمان- بهره ای نبردند - شمشیر کشیدند- سپرها شکافته- هردو خسته و خِوی کرده دست بردند به دوال کمر- پنج پنجه ی پلنگ آسای بیژن- یک دست به کمربند هومان، یک دست به گریبان - یزداااااان پاک - هومان رو کند سر چنگ ( دیگر گفته نشود تنها بازی شود: می زند زمین، روی سینه ی هومان خنجر می کشد، سر از تنش جدا می کند و نشان می دهد. می توان سر از تنش جدا می کند را گفت بسته به خواست برخوان است) پیران گریبان چاک- کله به زمین و خاک برسر- شیون از توریان برخاست- تا نیمه شب به داغ دل سوخته ماندند، دو بهره از شب گذشته، برادرش نَستیهَن- با ده هزار سوارشبیخون زدند به اردوی ایرانیان- شیپور شبیخون- به فرمان گودرز باز بیژن آمد به میدان داری- چون رسیدند به هم - دست به تیغ آبدار- چنان زدند به قپه ی سپر هم که دم شمشیرها اره شد-دست بیژن رفت به گُرز گران- چنان زد به سر نستیهن که مغز و جمجمه متلاشی- دو لشگر افتادند به هم- زدند- بستند- خَستند- کُشتند- درو کردند- ریختند بالای زمین- در همه ی دشت تن توریان می دیدی جدا مانده از سر- پیران در فغان و هراس به اندیشه نشست-برادرم فنا شد- سپاهم تباه شد- همه رفتند- همه مردند- باید چاره کنم- باید از در آشتی درآیم- باید با چرب گفتار بر او چیره گردم- گودرز پیروز و خودخواهانه دست به دسته ی شمشیر بر بلندای تخته سنگی ایستاده- پیران شوریده و پریشان- شمشیر تکیه گاه خویش- افتان و خیزان می رسد و بدنبال گودرز می گردد-

گودرز بگو چه می خواهی؟ پیران تیز به پشت سر می نگرد (شمشیر ی که می خواهد بکشد دوباره در نیام وتا می گذارد- ژرف می نگرد: بسیار دلیرانم را که از خویشانم بودند کُشتی-

گَه آمد که که گردی از این کینه سیر؟ پیام فرستاد گودرز را تا دیدار کنند.

 

به بازیگری ماند این چرخ مست

که بازی نماید به هفتاد دست

زمانی دهد تخت و تاج و کلاه

زمانی غم و خواری و بند و جاه

زمانی به باد و زمانی به میغ

زمانی به خنجر، زمانی به تیغ( فغان موسیقی)

برخوان گودرز: ما تو را دوست داریم پیران

تو هستی چو من پَهلَوِ پیر سر

ببخشایدت شاه پیروزگر

که گردی از این کینه سیر؟ تو را که دیگر پیر سری- روا نیست کمر خون ریختن بر بندی

گودرز:

اگر داد بودی به دلت اندرون

ترا پیشدستی نبودی به خون

تو ناگاه با ما به جنگ آمدی

کمین کردی و بیدرنگ آمدی

بدان ای جها ندیده ی پر فریب- مرا یزدان عمر دراز از آن داد که از شهر توران- گَردِ کینه به خورشید برآرم- من هنوز این کینه به جای نیاورده ام- من هنوز داغ هفتاد فرزند دارم و سوگ سیاوخش که روز درد فریادش کس نشنید- وااااااااااااای از شما- سپاه اهریمن که با او چه نکردید- به گردن و دستش پالهنگ زدید- از پیش شهر و لشگرش به دشت بردید- او را به خاک زدید- تشت زرین کنارش نهادید- ریشش به خفت گرفتید- به خنجر آبگون سرش بریدید- آاااااااااااااااااااااااخ که از مزگش بن و نهاد ما سوزاندید.

پیران: بس ااااااااااااست

به کین جستن مرده ای ناپدید

سر زندگان چند باید برید

گه آمد که بخشایش آید ترا

ز کین جستن آسایش آید ترا

گودرز:

چو یاد آورم چون کنم آشتی

که نیکی سراسر بدی گاشتی

پیران: آیا نه آن است که آیین سیاوش، کشتن کینه به مهر بود؟

گودرز: و دریغ! که خود پای همین مهرورزی کشته شد- ویرانگری از مردان ایران دور باد. ما- کین خواهِ- سیاوشیم

پیران: ما میمیریم و باز کینه از جهان نمی افتد- کنون شمشیرهاست که فرود می آیند

گودرز: و پیشتر از اینان، آهن یک آهنگر( گودرز نژاد برده از کاده است)

پیران: من پریشانم گودرز

نگه کن کز ایران و توران سوار

چه مایه تبه شد در این کارزار

گودرز: ما را اندیشه ی جنگ نبود- این آتشی بود از شما- اینک من همان می گویم که تو گفتی: این آیین جنگ است- اگر ما شما را نکشیم- شما ما را می کشید- به راه رفته بنگر پیران و بگو در بارگاه افراسیاب چه گذشت؟

افراسیاب باده می نوشد در عالم خود است) رستََََََم رستََََََم روزگارم را سیاه کرده به روزگار گذشته بنگر پیران که تا بر نهادم به شاهی کلاه

مرا گشت خورشید تابان و ماه

مرا بود بر مهتران دسترَس

عنان مرا بر نتابید کس

ز هنگام رزم منو چهر باز

بَبُد دست ایران به توران دراز

اینک این گورن نر را بنگر که چگونه بر بالین شیر آمده... کار ما بدینجا رسیده که این نادِلیر مردمان، تا خوابگاه مرا به شبیخون می آید-

پیران: شهریارا بد و نیک روزگار روزی بسرآید- روان جویای کین همیشه در رنج است- شاها آن روز ها از یاد ببر

افراسیاب:نمی توانم- نمی شود- آنچه می گویم زود برآورید. فرمان من این است: درفش ها افراشته شود- هزار هزار سوار از هر کشوری انجمن کنید- گراداگرد ایران ز هر سوی رزمگاه بیارایید- پهلوانان و موبدان را بخوانید- کوس شاهی در جیحون خواهم زد- پس به آموی می شوم و خون گیو و رستم در جامی زرین خواهم نوشید- به چین و ختن نامه فرستید- درِ گنج تور باز کنید و پسرم شیده با پنج هزار نبرده سوار راه خوارزم گیر و تو پیران! ایران از آنِ تو با گزیده پهلوانان- ببینیم چگونه بر تخت شاهِ نو آیین کی خسرو خواهی نشست

درِ آشتی هیچ گونه مجوی

سخن جز به کینه اباوی مگو

آاااااااااااااا چرا بر دهل جنگ نمی کوبید؟ آوای زنگ زرین به گوشم نمی رسد. بزنید- بکوبید- یورش- شبیخون.

بر خوان پیران می شود- آرام و نومید) : این دو سرزمین روی آسایش ندیده اند به او گفتم. پسر کشواد تو نگفتی در بارگاه کی خسرو چه گذشت؟

(برخوان گودرز می شود دربرابر کی خسرو و گزارش می دهد، گویی گردهمایی ی جنگی است و سران و یلان گرداگرد نشسته اند) به هر سو لشگر کشیده- می گویند افراسیاب از کین جنگهای گذشته آرام نمی گیرد- بانگ تبیره خواب و آرام از دِلیرانش گرفته- 300 هزار سوار جنگی اش در راه جیحون است- 5000 هزار به سرکردگی شیدوش پسرش به مرز خوارزم و پیران با سپاهیانی گران از چین و ختن و توری به راه ایران – کوه در برابرشان پست خواهد شد- شاها اینان را تنها تیزی شمشیر آتش دلشان را خاموش می کند-

(برخوان کی خسرو می شود و آرام): مرا موبدان گفته اند:

که چون ماه ترکان بر آید بلند

ز خورشید ایرانَش آید گزند

رستم را بخوانید- گیو- شیدوش- رُهام- فرهاد- بیژن- اشکش- گُستَهم- گُژدَه- گرگین- زنگه ی شاوران- توس نوذر- فریبرز کاووس- دِلیران بسیچ شوند و آماده- بهلشگریان کیسه های زر ببخشید- درفش کاویان پیشاپیش دیگر درفش ها- شتاب کنید- بر گاودم ها بدمید- از روم و هَند سوار بخواهید- دلیران تازی را بسیچ کنید- 300 هزار نبرده سوار از دشت نیزه گزار می خواهم- تا چهل روز زمان دارند، اگر نیامدند کلاه از سرشان برگیرید- رستم پس از گرفتن هَند، تاج شاهی بر سر پسرش فرامرز گذارد و بازگردد- الانان و غُزدِژ با لُهراسپ- اشکش با سی هزار سرباز برای روبارویی با شیده سوی خوارزم و ساختن کار او- اما تو گودرزِ کشواد- پاسداری از مرز ایران با تو- گزیده پهلوانان ایران برگزین به یاری- پهلوان این پند هرگز از یاد مبر که جهان دیده ای سوی پیران فرستی

به پند فراوانش بگشای گوش

بر او چادَرِ مهربانی بپوش

به مَنَش دستگاه است نیز

ز خون پِدَرم بی گناه است نیز

این بود پند آخرش- برای تو- و تواش خوب به بادش دادی پیران

برخوان پیران می شود) گذشته همه به باد رفت گودرز- بیا کین و جنگ کنار بگذاریم و زمین را چنان که در زمان منوچهر بود بخش کنیم- به خسرو نامه بنویس هرچه خواهد بی جنگ و لاف می فرستیم

(برخوان گودرز می شود و می خندد تیز): ها ها ها ها ها ها گُسی کن سردار، راه گشاده است

بدان کین چنین لشگر نامدار

سواران شمشیر زن سد هزار

همه نامجوی و همه کینه خواه

به افسون نگردند از این رزمگاه

دیر به خود آمدی- آنچه را که تو می خواهی بخش کنی، ما خود ستانده ایم- کنون رستم با سی هزار سوار غُزنین و را گرفته- الانان و غُزدِژ را لُهراسپ و خوارزم اشک َش-

(برخوان پیران می شود): پس بنشینیم به همه پرسی جنگی و من مبارزی چند بر گزینم تا با بر گزیدگانت تن به تن بجنگند و من و تو خود با هم-

(برخوان گودرز می شود): کیخسرو مرا چنین نفرموده- نبرد به انبوه باید نه تن به تن- پیران- کیخسرو راه سومی هم برایت گذارده بود. راه چاچ- اگر می رفتی، چنین اهریمنی جهان را نمی گرفت.

( بر خوان پیران است و پشت می کند به گودرز وبا خود می اندیشد) دو شاه دو کشور چنین جنگجوی- دولشگر به روی اندر آورده روی- چه دانم سرانجام این کارزار- اگر افراسیاب کشته شود، روا باشد روانم از تن برون آید- پیران کنون گردش روزگار به کام نیست، چه باک که زندگانی و مرگت یکی شده.

(برخوان گودرز است و پشت می کند به پیران وبا خود می اندیشد) اینان به درازای تاریخ، نیرنگ باز بوده اند- هیچگاه بر پیمان خود نمانده اند- نه یزدان پاک- سازش با ایشان بلا انگیز است.

در بارگاه کیخسرو، دبیر می خواند: نوشته است، پیران پند شما نپذیرفت و لشگر به کُنابَد کشاند- هومان و نستیهن دو برادم به دست بیژن کشته شدند، شاهِ توران در راه جیحون است، اگر برسد ما را توان برابری با سپاهش نیست- مگر شما به پشت بانی سپاه بیاییدو

(برخوان کیخسرو می شود) کوشیدیم از خارا گیاهی برویانیم- بیهوده بود- بنویسید هم اکنون توس دلاور را با سپاهی دمنده خواهیم فرستاد- خود نیز با سد هزار سوار در پی او – بنویسید مباد از جنگ پیران توان ببری-

افراسیاب (برخوان می گوید و در جای افراسیاب است) هان دبیر آیا پیروزی نامه ی پیران است؟

( بر خوان دبیر می شود): نه شهریار. یاری می خواهد. نوشته است برادرانم بدست بیژن نبیره ی گودرز کشته شدند. بسیاری نامدرانم، که سر از تن جدا ماندند- از شوربختی شنیده ام که کیخسرو با سپاهی گران می آید به پشتبانی- ما را برابری با او نیست، مگر شما به پشتبانی بیایید.

( بر خوان افراسیاب می شود و می گوید): به پهلوان برگزیده ی ما بنویسید: بنینیم روزی را که کیخسرو پیشدستی کند- هیچ رنجه مدار که خود بر آنم به آنسوی جیح.م میز سپه برانم. بر آنم-

به کیخسرو از من نماند جهان؟

به سر بَر فرود آرمش ناگهان

به خمجر بَر آن سان ببرم سرش

که گِرید بر او لشگر و کشورش

گودرز( برخوان گودرز می شود): های سپاهیان ایران ویج، ای نره شیران ایران زمین، تا کی بنشینیم و بنگریم که هر ناکسی از راه برسد و خانمان بِروبَد؟ پادشاه در راه است، پور سیاوش، آن یگانه ، چون برسد خروش و دلا وری سپاهیان چنان شوذ که از گاهِ جَم تا امروز کس ندیده- بشتاید و درنگ مکنید، از گروه سیاوش کشان یک تن زنده نگذارید

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

پیران(برخوان پیران می شود)

همه دشمنم سر به سر کشته باد

ور آواره، از جنگ برگشته باد

ای کاردیده گوان یک تن از شما با ده ایرانی همسنگ است- سر و جان گودرز ناکار کنید- شهریار شیراُژَن در راه است- چون برسد- نه گودرز ماند نه گیو- نه ختوس و نه خسرو- بشتابید- بکشید دشمن هار را- آواره کنید گرگ بیشه را

صفحه ی 35 دوازده رخ: حرکت فرم- رزم شمشیر- برته با شمشیر به سر کهرم می زند و تا سینه می کشد- سرش می برد و بالا می برد- هلهله ی ایرانیان- طبل بشارت-

برخوان: رخ دهم. اوخواست از توران- زنگه ی شاوران از ایران

رنگ رزم- حرکت فرم- نخست رزمی شولانی با گُرز- سپس نیزه وری- نیزه به کمرگاه اوخاست فرو می رود- زنگه پیاده می شود- سرش را می برد- بالا می برد-هلهله ی ایرانیان- فردوسی سر به آسمان دارد-

برخوان: کسی را کجا پروراند به نام

برآید بر او روزگار دراز

شبیخون کند گاه شادی بر اوی

همی خواری و سختی آرد بر اوی

ز باد اندرآرد دهدمان به دم

همی داد خوانیم و پیدا ستم

 

 

 سخن آن صاحب سخن، به مرتبه‌ای خواهان فقیر [ یعنی صاحب تذكره میخانه ] شد، كه دیگر نگذاشت كه به منزل خود رود. 8

عبدالنبی كه سمت قصه‌خوانی و كتابداری میرزا امان‌الله نصیبش شده بود، طرح تألیف كتابهایی را ریخت كه یكی از آنها، دستور الفصحاست. « به جهت خواندن قصه امیرحمزه و آداب آن؛ تا قصه‌خوانان را، دستوری باشد. » 9

مرحوم پروفسور محمد شفیع، استاد فقید دانشگاه لاهور، ضمن ترجمه شرح حال ملاعبدالنبی فخر زمانی مذكور، می‌نویسد: « این معلوم است كه اكبرشاه، شائق داستان امیرحمزه بود. لهذا، برای تكمیل این ذوق و شوق، به فرمان او، داستان امیرحمزه را به طرزی جالب و زیبا، با تصاویر، ساخته و پرداخته بودند .. از بیان عبدالنبی معلوم می‌شود كه در عهد جهانگیری هم، امرا، به این داستان، علاقه‌مند بودند. » 10

در منتخب‌التواریخ ( تاریخ تألیف: 1004 ه‍‌. ق. ) نیز، درباره « میرزا غیاث‌الدین علی » ملقب به « نقیب‌خان » نوشته شده كه « وی در خدمت جلال‌الدین محمد اكبر و سومین پادشاه از سلاطین تیموری هند است و در خلوات و جلوات به خواندن تواریخ و قصص و حكایات و افسانه‌های فارسی و هندی، كه در این عهد ترجمه یافته ـ مشغول است؛ می‌توان گفت كه جزو حیات خلیفه شده و جدایی از او، یك لحظه متصور نیست. »

« دوستعلی خان معیرالممالك » در رجال عصر ناصری 11 می‌نویسد: « محمدشاه در نظر داشت یك نسخه از كتاب معروف الف لیله و لیله را با خط خوش و صور و تذهیب عالی، به دست استادان ایرانی عصر خویش برای كتابخانه سلطنتی تهیه كند. ولی در حین آماده ساختن مقدمات آن درگذشت. ناصرالدین شاه آرزوی پدر را به مرحله عمل آورد، و به حسین‌علی معیرالممالك دستور داد كه برای ترتیب كار و تعیین برآوردِ مالیِ آنْ با هنرمندان مشورت كند و نتیجه را به عرض برساند. معیر چنان كرد و قرار چنین شد كه كتاب به خط آقا میرزا محمدحسین وزیر، جد آقایان حسابی نوشته شود، ‌و صور آن به قلم صنیع‌الممالك ( ابوالحسن غفاری )، ترسیم یابد، و تذهیبش به دست مُذهّب ‌باشی انجام پذیر.  مخارج آن نیز به هفت هزار تومان برآورد شد؛ و موضوع مورد قبول شاه قرار گرفت.

كتاب مزبور در هفت جلد نوشته و پرداخته و با هزار تصویر آراسته شد و به درگاه شاه عرضه گشت و چنان پسند خاص افتاد كه نویسنده و نقاش و مُذهّب مورد تقدیر و انعام واقع شدند و به دریافت خلعتِ خاص نائل آمدند ... » 12

در عهد قاجار نیز، در كاخ شاه، در كنار خوابگاه، اتاقی به « نقال » و نوازندگان اختصاص داشت. نقال زمان ناصرالدین‌شاه، « نقیب‌الممالك » بود:

« چون شاه در بستر می‌رفت، نخست نوازنده‌ای كه نوبتش بود، نرم نرمك آهنگهای مناسب ‌می‌نواخت. آنگاه ‌نقیب‌الممالك داستانسرایی آغاز می كرد، تا شاه را خواب در رباید. داستانهای امیر ارسلان و زرین مَلِك، از تراوشات مخیله نقیب‌الممالك است؛ كه پسند خاطر شاه افتاده بود و سالی یك بار، هنگام خواب، برای او تكرار می شد. فخرالدوله ( توران آغا )، دختر ناصرالدین شاه نیز، پشتِ درِ نیمه‌باز اتاق خواجه‌سرایان جا می‌گرفت و گفته‌های نقالباشی را می نوشت. متن مكتوب این دو داستان كه امروز در دست ماست، حاصل تخیل نقیب‌الممالك و همت فخرالدوله است.

پیش از این، محمدصادق وقایع نگار مروزی متخلص به « هما »، كتابی ترتیب داده به نام راحهالارواح، مشتمل بر افسانه‌هایی كه برای فتحعلی شاه قاجار، در موقع خواب می‌گفته ( و نسخه آن، به شماره 205، در كتابخانه آستان قدس رضوی، و شماره 682 در كتابخانه مجلس شورای اسلامی، موجود است ).

پی نوشت ها:

1. بنگرید به مقدمه دارابنامه بیغمی و تعلیقات نگارنده این سطرها [ : ذبیح‌الله صفا ] بر آن، در پایان جلد دوم [ تاریخ ادبیات ایران ]. دفترخوان نیز « بر كسیاطلاق میشد كه داستان مكتوبی را در مجلس امرا و بزرگان قرائت می‌كرد؛ و دیگران بدو گوش فرا می‌دادند. »

2. تاریخ تذكره‌های فارسی؛ ج 2؛ ص 390.

3. تذكره میخانه؛ تهران، 1340؛ ص 598 و 605.

4. عالم‌آرای عباسیی؛ ص 191.

5. صفا، ذبیح‌الله؛ تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5ـ3؛ انتشارات فردوس؛ چاپ هفدهم: 1385؛ ص 1053.

6. تذكره میخانه؛ ص 598ـ 599؛ و عرفات العاشقین خطی.

7. تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5ـ3؛ ص 1504.

8. میخانه؛ ص 762ـ763.

9. تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5 ـ 3؛ ص 769.

10. مقدمه ی میخانه؛ صفحه ی چهارده. ( به نقل از: تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5ـ3؛ ص 1505ـ 1506 ).

11. رجال عصر ناصری؛ تهران، 1361؛ ص 274ـ275.

12. افسون شهرزاد؛ ص 7

http://www.bashgah.net/pages-21817.html

منبع اصلی مقاله: ماهنامه - ادبیات داستانی - شماره 113 - تاریخ نشر

 

 

 


Tuesday, 5 May 2020

نَقل (برخوانی) ِ کین ستانی ِ سیامک از پور اهریمن


هر کس می تواند از این تومار بهره ببرد، تنها اگر درآمدی از اجرای این تومار دارد بخشی از آن را به مردمان تهیدست برساند.


این تومار آمیزه ای است از تومارهای کهن و نگاهی به گفته ی شاهنامه شناسان که 
می گویند در بخش اسطوره ی شاهنامه هر " شاهی" نماینده ی بخشی از "دوران 
.زندگی آدم" بر روی زمین است

کین ستانی سیامک از پور اهریمن
فرتور: نبرد رستم و دیو سپید

در نقل وبرخوانی گذشته شنیدید که سیامک پور کیومرس یا گئومرتَ بدست پور اهریمن کشته شد و کیومرس سالی را به سوگواری نشست تا اینکه سروش پیام آورد:
سپه ساز و برکش به فرمان من /  برآور یکی گرد از آن انجمن
سوگواری بس است اینک هنگام کین برخاستن و پالودن جهان از بدی است.
از سیامک فرزندی به جا مانده بود که چشم و چراغ جان کیومرس بود، همواره سیامک رو در او می دید و چون جان شیرین دوستش داشت. مردم همیشه و همه جا 
آن دو را با هم می دیدند. کیومرس چشم از او بر نمی داشت و به او همه ی آموزش 
های زندگی را می آموخت تا بتواند در آن گیهان پر آشوب بی گزند زندگی کند.
خجست سیامک یکی پور  داشت/ که نزد نیا جای دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود/ تو گفتی همه هوش و فرنگ بود
به نزد نیا یادگار پدر/ نیا پروریده مر اورا به بر
نیایش به جای پدر داشتی/ جز او بر کسی چشم نگماشتی            
کیومرس هر آنچه از آغاز بر آنها گذشته بود به هوشنگ گفت، از زندگی سخت در 
برف و باران، از یافتن غار و شکار و پلنگینه پوشیدن، از اهریمن و مرگ پسرش 
سیامک بدست دیو بچه.
 سپس گفت باید لشکری آماده و خروشی بر آوریم تا اهریمن بداند که یورش دد منشانه اش بی پاسخ نمی ماند، و کسی شایسته تر و سزاوارتر از تو به کین ستانی پدرت سیامک نیست. من دیگر به کهن سالی رسیده ام و توانایی جنگیدن ندارم و چیزی 
نمانده که تو و مردمان و گیتی را ترک کنم، اما توجوانی و نیرومند و می بایست 
سپهداری این سپاه را به گردن بگیری.
پس سپاهی از دد و دام و مرغ و پری آماده شد تا به نبرد با دیوان بروند، هوشنگ و 
مردمان با بستن چنگال های درندگانی چون شیر،پلنگ بر وی دستانشان خود را آماده 
ی رویارویی و جنگ تن به تن با دیوان کردند. کیومرس در پس سپاه و هوشنگ در 
پیش راهی شدند. از آن سوی این آگهی به گوش اهریمن و دیو بچه رسید، آنها نیز 
سپاهی گرد آوردند و آماده ی رویارویی. رسیدند به هم، دیوان گرد و خاک به هوا 
افشاندند تا سپاه کیومرس و هوشنگ نتوانند به درستی ببینند.دو سپاه  افتادند به هم، هنگامه آغاز شد، باران مرگ باریدن گرفت، فریاد مردم و هرای درندگان و نعره ی دیوان در هم آمیخت.
به هم بر فتادند هر دو گروه/ شدند از دد و دام دیوان ستوه
ز هرای درندگان چنگ دیو/ بشد سست، وز چنگ گیهان خدیو
دد و مرغ و پری و مردمان از یک سوی و دیوان از سوی دیگر با هم  می جنگیدند. 
زخمی و ناکار می شدن اما دست از پیکار بر نمی داشتند. هوشنگ نیز به هر سوی که یورش می آورد مرگ می آفرید، چپ، راست، رو برو، 
پشت سر. اما او تنها به دنبال دیو بچه بود و به هر سوی چشم می گرداند تا او را 
بیابد که در دلِ سپاه اهریمن دیو بچه رو دید که با درنده ای از دَدانِ سپاه کیومرس می جنگید. هوشنگ با شتاب به سوی پور اهریمن، رسید. سنگ بزرگی رو برداشت و 
چنان بر سر خزروان کوفت که بی هوش روی زمین افتاد و هوشنگ با چنگال شیری 
که روی دست خود بسته بود چون شمشیری بر تن دیو کشید و آخرین دَمِ اورا بدون 
بازدَم نهاد.
بیازید هوشنگ چون شیر، چنگ/ جهان کرد بر دیو نستوه، تنگ
 دیوان همین که دیدند که سالار سپاهشان کشته  و خود نیز زخم های بسیاری 
داشتند در دشت و کوه فراری و پراکنده شدند. کیومرس و هوشنگ و سپاهش 
پیروزمندانه باز گشتند و دیری نپایید که کیومرس جهان را ترک گفت و هوشنگ و 
مردمان سوگوارشاه خود شدند.

اینکه مردمان پس از کیومرس چه کردند و چگونه زیستند، بماند برای روزی دیگر، شا د و تندرست زیوید. بدرود
#مرشد ساقی عقیلی

Tuesday, 21 April 2020

"تومار برخوانی هوشنگ و پیدایش آتش"





 

تومار نقالی پیدایش آتش و هوشنگ

 

به نام جهان داور دادگر / کزو گشت پیدا به گیتی هنر

به موری دهد مالش نره شیر / کند پشه بر پیل جنگی دلیر


 

در برخوانی پیشین چنین گفتیم که "کیومرس" نخستین دو پای روی زمین، دارای فرزندی شد که "سیامک" نام گذاری شد. اما پسر اهریمن "خَزَروان" دیو سیاه بر کیومرس و سیامک رَشک برد و نبردی را آغاز کرد که سیامک سرانجام در آن نبرد بدست خزروان کشته شد.

پژوهش گران امروزی یافته اند که انسانهای نخستین بر سر سکونت در غارها با خرس ای سیاه جنگیده اند و این رویداد در حافظه ی ما مانده و پسین ها برایش داستانی ساخته ایم تا برای آیندگان بگوییم.

 از سیامک فرزندی بجا مانده بود "هوشنگ" نام، که در کنار نیای خود، کیومرس بزرگ شد و آموزه های زندگی را آموخت، سپس در پی  کین ستانی  پدرش، سیامک، به نبرد با خزروان رفت و در جنگی خونین او را به کین سیامک کشت.

برخوان: کیوووووووومرث رخت از جهان بَربَسسسسسست (بربست کشیده می شود) و هوشنگ به جای نیا رهبری مردمان را بر گُرده ی خویش گرفت. سالیانی دراز بگذشت، روزی از روزها هوشنگ و دیگر مردمان در پی یافتن خوراک در کوه می گشتند که ناگهان

  پدید آمد از دور چیزی دراز/ سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز

  دو چشم از برِ سر چو دو چشمه خون / ز دودِ دهانش جهان تیره گون

  نگه کرد هوشنگِ با هوش و سنگ / یکی سنگ بگرفت و شد پیشِ جنگ

  به زور کیانی رهانید دَست / جهانسوز مار از جهانجوی جَست

مار به تندی پشت تخته سنگی که در نزدیکی خویش بود خزید وُ از چشمها ناپدید، وَ سنگ هوشنگ به نشانی که گرفته بود نخورد.

  برآمد به سنگ گران سنگ خُرد / هم آن و هم این سنگ بشکست گُرد

  فروغی پدید آمد از هردو سنگ / دلِ سنگ گشت از فروغ، آذرنگ

ناگهان، از برخورد دو سنگ اخگری پدیدار شد که بر بوته ی کناری افتاد و بوته را به آتش کشید. همه با شگفتی به این پدیده نگریستند، پیش رفتند، از نزدیک بوته ی آتشین را دیدند، آری براستی آتش بود که زبانه کشید و به تندی خاموش شد. بارها و بارها آزمودند، سنگها را بر هم زدند وُ هر بار اخگری پدیدار، آنگاه به چشم و دست خویش دیدند و آزمودند که از این پس هرگاه بخواهند با به هم کوفتن و کوبش سنگهایی ویژه می توان آتش درست کرد، همگی شادمان از این رویداد بزرگ.

 نشد مار کُشته ولیکن زِ راز/ از آن سنگها آتش آمد فراز

برخوان: شاه هوشنگ، دستها بر هم کوبید وُ شادمانی کرد، (لت سوم در پایین "بگفتا "را برخوان و "فروغی است این، ایزدی" را از زبان هوشنگ)

 جهاندار پیش جهان آفرین / نیایش همی کرد و خواند آفرین

 بگفتا، فروغی است این، ایزدی/ پرستید باید اگر بخردی

برخوان: و خرمندان جهان دانند که پرستش آتش پرستاری از آتش است، نه ستایش آن. سپس سوری برپا، به شادمانی و فرخندگی باده نوشیدند، پای کوبیدند و دست افشاندند وَ آن جشن را "سَده" نامیدند.

  یَکی جشن کرد آن شب و باده خَورد / سَده نام آن جشنِ فرخنده کرد

  نُخُستین یکی گوهر آمد به چنگ / به آتش زِ آهن جدا کرد، سنگ

  سرِمایه کرد، آهنِ آبگون / کز آن سنگ خارا کشیدش برون

پس از آن با داشتن همیشگی آتش، به آبادانی پرداختند وُ توانستند آهن را از سنگ سوا کنند وُ آهنگری پدید آمد، اَرّه ها و تیشه ها ساختند. با اَرّه، تنه ی درختان را بریدند و با روی هم گذاشتن آنها خانه های چوبی ای ساختند، زیباتر و بهتر از غار، با تیشه نیز توانستند در دل زمین شیارها یی همچون رود و جویبار بکنند و آب در آنها روان کنند، تا مردمان به آسانی آب در دسترس داشته باشند و با داشتن آب، کشاورزی پدیدار شد.

 اُز آن پس جهان یکسر آباد کرد / همه روی گیتی پُر از داد کرد

  به جوی و به رود آبها راه کرد / به فرخندگی رنج کوتاه کرد

  چَراگاه کردم بدان بَرفُزُود /  پَراکند، پس تخم و کِشت و دُرود

  بِرَنجید پس هر کسی نان خویش / بِوَرزید و بشناخت سامان خویش

پس از دست یابی به کشاورزی به جانوران روی کردند. از شیر و کوشت و استخوان وُ از پوست آنها سودها جستند بسیار. رنجها بردند ولی از رنجها گنجها یافتند، گنجهایی چون خانه سازی، آهنگری، کشاورزی وُ دامداری. که پیشرفت شگرفی بود از غارنشینی به سوی شهرنشینی. سالیان گذشت و هوشنگ چشم از گیتی فرو بست و جهان به دیگران سپرد.  

بسی رنج برد اندرون روزگار/ به افسون و اندیشه ی بی شمار

 زمانه ندادش زمانی درنگ / شد آن هوشِ هوشنگ با فَرّ وُ سنگ

 نه پیوست خواهد جهان با تو مهر/ نه نیز آشکارا نُمایدت چهر



به پایان آمد این دفتر/ حکایت همچنان باقی است
پانویس ها:
سنگ = در زبان پهلوی برابر است با ارزش (قیمت)
اخگر= شعله
آهنِ آبگون = آهن گداخته شده، ذوب شده
بِوَرزید = کار و کوشش و یا کِشت و کِشت کاری، کشاورزی
سامان = در اینجا اندازه (حد) و گاهی = ساز و برگ

 اینستا گرام: بنیاد نقالی Naqqali Centre
 اینستا گرام: Saghiaghiliofficial

لینک بخش نخست نقل هوشنگ و پیدایش آتش در یوتوب
https://www.youtube.com/watch?v=c8TnZjhhcEA

لینک بخش دوم
https://www.youtube.com/watch?v=3UScpCsHmBk






جنگ "سیامک" پسر کیومرس با "خَزَروانِ دیو









در نقل پیشین شنیدیم که کیومرس از نخستین مردم روی زمین با سختی های بسیاری رودر رو بود که بر بسیاری پیروز و به دست آوردهای بزرگی رسید که یکی اش یافتن غار برای سر پناه بود. در دوران غار نشینی بود که کیومرس دارای فرزندی شد که غار سیاه یا سیامک نام گرفت.

سیامک بٌدش نام و فرخنده بود /  کیومرس را دل بدو زنده بود

به جانش پر از مِهر گریان بٌدی /  ز بیم جداییش بریان بٌدی
کیومرس سیامک رو بسیار دوست داشت و همواره نگران بود که اونو از دست بده. سالیان سال گذشت و سیامک جوانی شد برومند و مهربان، نیک اندیش و نیک رفتار همچون پدرش. همه جا سخن از کارهای بزرگ کیومرس بود که چگونه به مردم  گروهی زیستن و غار نشینی، شکار کردن با ابزار و جامه ساختن یاد داده ، هم چنین سخن از مهر فراوان اون به پسرش. این سخنان به گوش خَزَروانِ دیو،  پسر اهریمن خوش نیامد.
به گیتی نبودش کسی دشمنا / مگر بدکنش ریمن اهریمنا
به رشک اندر اهریمن بدسگال/ همی رای زد تا بیاکند یال
یکی بچه بودش چو گرگ سترگ / دلاور شده با سپاهی بزرگ
پسر اهریمن نزد پدر اهریمن آمد و گفت { برخوان یا نقال به آوایی دیو مانند}: پدر شنیدی همه جا سخن از کارهای کیومرس و جان شیرینش سیامک است؟ آیا برای  نابودی آنها نمی خواهی گامی برداری؟
اهریمن: چرا که نه؟ پس دستور داد که لشگری از دیوان گرد آمدند. اهریمن گفت: ای دیوان سالاری سپاه را به پسرم خَزَروان می سپارم، به سوی غار کیومرس و مردمش راهی شوید. بر ایشان بتازید و هر آنچه یافتید از آنِ خود کنید. غریو دیوان از شادی به هوا خاست.
از آن سوی آگهی به کیومرس و سیامک رسید و اونا هم آماده ی رویارویی شدن.
دل شاه بچه بر آمد به جوش / سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چرم پلنگ / که جوشن نبود، آنگه آیین جنگ
شاه کیومرس با بیشتر مردمان درون غار پناه گرفتند و سنگ بزرگی در ورودی غار رو پوشوند. سیامک و مردمانی چند پشت تخته سنگها که پیشتر نشون کرده بودند پنهان شدن و آماده ی جنگ و نبرد.
سپاه دیوان درنده با چشمانی از کاسه بیرون زده و آتشین راهی شد و پس از چند روز رسیدند پای کوه، خزروان: اشاره کرد به سپاه دیوان (که برن بالا) دیوان چون مور و ملخ از کوه بالا رفتند، مردمان نیز به اشاره ی سیامک ناگهان تخته سنگها به سوی دیوان سرازیر، اما دیوان با اینکه پی در پی کشته می دادند همچنان دلیرانه بالا می رفتند. دو گروه بر افتادند به هم.
 ابر مرگ چادرش را بر هر دو گروه گشود. شاه بچه که بالای تخته سنگی ایستاده بود شاخه ی درختی رو که که سنگ تیزی بر آن بسته بود نشانه گرفت سوی چشم خزروان، پرتاب ... در چشمش نشست. دیو بچه از درد چنان نعره ای کشید که گوش آسمون کر شد. خون از چشم دیو بچه سرازیر، سیامک از همون بالا پرید روی خزروان و هر دو به زمین افتادن. برپا شدند، سیامک به تندی کوفت به سینه ی خزروان و دوباره نقش زمینش کرد، تند و تیز نشست برسینه ی وی، و به تندی سنگ تیزی برداشت که بر سرش بکوبد، که به ناگاه خزروان مشتی سنگریزه بر چهره ی سیامک پاشید، دست برد بر کمر سیامک و چنگالش بر تن شاه بچه کشید، سیامک از درد فریادی کشید که به گوش کیومرس در دل غار رسید و دل شاه لرزید، با درد فریاد زد: سیااااااااااااااااامَََََََََک
فکند آن تن شاهزاده به خاک / به چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خزروانِ دیو / تبه گشت و شد انجمن بی خدیو
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه / ز تیمار گیتی بر او شد سیاه
فرود آمد از تخت ویله کنان/ زنان بر سر و موی و رُخ را کنان
مردم که سیامک را کشته دیدند با سنگ و دندان، سنگ ها و شاخه های تیز به سپاه دیوان یورش بردند و چنان جانانه جنگیدند که دیوان پا به فرار گذاشتند و خزروان دیو با یک چشم به پیش پدرش اهریمن بازگشت، اینکه پس از این جنگ بر کیومرس و مردمان چه گذشت، بماند برای دیگر روز
شرح این هجران و این سوز جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر
شاد و تندرست زیوید، بدرود.

 اینستا گرام: بنیاد نقالی Naqqali Centre
اینستا گرام: Saghiaghiliofficial



تومارِ "کیومرس یا گئومَرتَ" از "شاهنامه" ی خداوند سخن "فردوسی"


هرگونه بهره برداری از تومارهای این وبلاگ تنها با اشاره به نام نویسنده ی توما ر "مرشد ساقی عقیلی" و کسب اجازه امکان پذیر می باشد.
این تومار آمیزه ای است از تومارهای کهن و نگاهی به گفته ی شاهنامه پژوهان که می گویند "هر شاهی نماد دوره ای از زندگی مردمان" بر روی زمین است.


  تومارِ "کیومرس یا گئومَرتَ"  نخستین دوپای روی زمین









به نام جهان داور دادگر / کز او گشت پیدا به گیتی هنر

سخنگوی دهقان چه گوید نُخُست / که نام بزرگی به گیتی که جُست

که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد / ندارد کس آن روزگاران به یاد

مگر کز پدر یاد دارد پسر / بگوید ترا یک به یک سر به سر

پژوهنده ی نامه ی باستان / که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت که" آیین تخت و کلاه / کیومرس آورد و او بود شاه


در "شاهنامه" میراث جاودانی گذشتان داریم که"کیومرس یا گئومَرتَ" یا زنده ی میرا، کسی که می میرد نام گرفت، نخستین دوپای روی زمین بود و مردمانِ پس از وی به گِردِ او آمدند و او را شاه و کدخدای خویش خواندند.
هوا دلپذیر، آرام و گرم، در سایه ی درختان لَم می دادند و از میوه های آنها می خوردند. شاد بودند و بی اندوه. تا اینکه بادهای سرد وزیدن گرفت{نقال یا برخوان نوایی برای افکت باد و باران}(هوووووو) و بارش باران های تند آغاز شد (شششششششش). سر و تن خیس، سرد و لرزان { برخوان می لرزد } در پی چاره به هر سوی نگاه کردند و دیدند تنهایی جایی که از بارش باران خشک تر از جاها ی دیگر مانده، زیرِ چتر سبز و پچ در پیچِ درختان است. پس گئومَرتَ اندشید و با دیدن چگونگی درختان دستور داد { برخوان با صدای کیومرس }: برید شاخه ها بلند و پهن رو گردآوری کنید. همه به تکاپو افتادند و هرچه کدخدا گفته بود انجام دادند، انبوهی از شاخه ها و برگها گردآوری شد. همه دست به کار شدند و با راهنمایی کیومرس دور درختان سرپناه هایی ساختند شبیه چادرهای امروزی. چندی از گزند باد و باران در پناه درختان زیستند و به آسایش گذشت. سرانجام روزی رسید که دانه های سپیدی از آسمان باریدن گرفت { برخوان بازی مردم نخستین رو نشان می دهد که برف روی دستش می افته، روی تنش و کمی بازی گرفتنِ برف که موفق نمی شود و سرانجام احساس سرما رو نشون می دهد ( هو هو هووووووو ) بلی، برف بود و سرما، دیگر این چادرها نمی توانستند جای گرمی باشند بویژه که هم برگهایشان را از دست داده بودند و شاخه ها و برگهایی که سرپناهشون بودند خشک شده و ریخته بودند و دیگر نمی توانستند جای مناسبی برای زیستن باشند.
  کیومرس به یاد آورد که در گشت و گذارهای دورو بر دیده بود برخی از جانوران نزدیکی های شب به کوه و  به سوراخهایی که تو کوه بود می رفتند و روز دیگر ازهمان سوراخ ها بیرون می آمدند. پس رفت نزدیک به غاری که یک بز کوهی در آن رفت و آمد می کرد کمین کرد و همین که غار خالی شد، پاورچین پاورچین وارد غار شد، داشت شاخ در می آورد. چرا؟ چشمش افتاد به یک جای خشک، گرم و خشکی که بز برای خویش برگزیده بود که باران و برف هیچ راهی بدرون نداشتند. با خود اندیشید( برخوان با صدای کیومرس): ما هم می تونیم کنار بز کوهی اینجا زمستون رو سر کنیم، چرا تا کنون اینجا رو ندیدم؟ همه جارو وارسی کرد، دید آنسوتر بز کوهی با علف های خشکی که روی زمین گسترده بود جای خوابی هم ساخته بود.کیومرس: نه اینجا کوچیکه، باید بگردم جای بزرگتری پیدا کنم که همه ی مردمم جا بشن. کیومرس بیرون آمد، گشت و گشت و گشت تا اینکه یک غار بزرگی را پیدا کرد که همه می توانستند درون آن جای گیرند. به تندی از کوه پایین آمد و مردم را راهی کرد به غاری که یافته بود. مردم با شگفتی به غار نگاه می کردند، از شادی بالا و پایین  می پریدند و می خندیدند ، بهتر از این نمی شد. کدخدا به پیروی از بز به آنها یاد داد که با علف ها و برگها برای خودشان جای خواب و آرام درست کنند. این یکی از بزرگترین دست آوردهای دوران کدخدا کیومرس بود.

که چون او شد اندر جهان کدخدای / نُخُستین به کوه اندرون ساخت جای

مردم از آذرخشی که آتش به درختان می زد سود جستند، آن را  بدرون غار بردند و همواره تلاش می کردند که آتش خاموش نشود. بیرون غار سرما کولاک می کرد و درون آن گرم و نرم وَ جای خوبی بود برای زنده ماندن، اما... اما تا به کی می توانستند در غار بمانند  و بیرون نروند؟  گرسنه بودند و تشنه، نیاز به خوراک آنها را وادار می کرد با اینکه تن برهنه اشان از سرما می لرزید برای یافتن خوراک  ازغار بیرون بروند. کم کم سرما دیگر میوه ای روی درختان نگذاشته بود بماند و روزی رسید که دست خالی بازگشتند. آنگاه نشستند به گفتگو و چاره جویی، که چه کنیم؟ چه نکنیم؟ ناگهان یکی فریاد زد،
(برخوان با دگرگونی صدا به جای چند تن)، اولی: هی ی ی یادتونه یه روز گرگها به گله ی آهوها یورش بردند و اونارو گرفتند و خوردند؟ 
دومی: آره آره یادمونه. که چی؟
اولی: خوب ما هم می تونیم آنها را بگیریم و بخوریم.
سومی : چه جوری؟ اِ تو دیگه چرا؟ (برخوان نگاهی عاقل اندر نادان می کند) گرگا ابزار دارن، چنگالا و دنونای تیز دارن، ما چی داریم؟ دیگه اینو پیش کسی نگی ها! آبرومون میره.
اولی: مگه جز ما کس دیگه ای هم هست؟
کیومرس گفت: بسه دیگه، جنجال نکنید، اندیشه هاتونو به کار بندازید نه زبونتون رو. همه به اندیشه بودند که یکی گفت
یکی: می گم بریم بالای درختا بشینیم و کمین کنیم همینکه گله ی آهو ها اومدن می 
پریم پایین و اونارو می گیریم.همگی گفتن: ها ... خوبه...
روز دیگر ، بالای درخت، چشم و گوش تیز، تا گله ی آهو ها رسید، به دستور کدخدا به یک باره پریدند پایین به روی آهوان، چند تن در لا بلای شاخه ها گیر کردند و به پایین نرسیدند، چن تایی روی زمین پهن شدن و برخی دیگر هم توانستند چند تا از آهو ها رو بگیرند و کشان کشان به سوی غار  بردند، اما هنگامی که پای کوه رسیدند آوای پُر هراس مردم را شنیدند، دانستند چیز بدی رَخ داده است. آهو هارو همان جا رها کردند و دویدند بالا. رسیدن، دیدن که جانوران درنده به مردم یورش آورده و مردم هم با سنگ و شاخه های درختان با آنها در جنگند. رفتند به کمک مردم، در آخر درنده ها چند تایی زخمی و بی جان و چند تایی هم فرار. پس از نبرد مردم تازه پی بردند که چه کرده اند، شگفت زده دیدند که سنگها ی شکسته و شاخه ها در  تن جانوران فرو  رفته و آنها را  ناکار کرده. یکی گفت
یکی: درسته آهو هایی رو که گرفته بودیم از دست دادیم اما چیزی پیدا کردیم که برای همیشه برامون کار می کنه. این که سنگ ها و شاخه ها می تونن ابزارهایی برای شکار و پاسداری از جونمون باشن.
 شکار کردن و  به کار بردن ابزار هم یکی دیگر از دستاوردهای دوران کیومرس بود. 
 یکی فریاد زد: اینجارو... جانوران زخمی و کشته شده هنوز بر زمین هستن.
 همگی یورش بردن و اونارو با سنگ تکه تکه کردند ونشستند به خوردن و این 
نخستین گوشتی بود که مردمان مزه می کردند. یکی: ها، بد نیست. (برخوان: یک باره این یکی یک نگاه به تکه ی گوشتی که دیگری می خورد کرد، یک نگاه به تکه ی خودش، دوباره یک نگاه به اون، برخوان با نگاهی پرسش گرانه و با لحنی کمی بدوی)
اولی: اِ ِ ِ برای چی اون یکی تکه ی گوشتش بزرگتره؟
پاشد، رفت، کوبید تو سر دومی، ناگهان تکه بزرگِ گوشتی که اون بیچاره داشت می خورد از دستش پرید بالا، رو هوا چرخید، افتاد در آتشی که دورش نشسته بودند، دومی پرید که بخش اولی را از دستش برباید، کوبید تو سینه ی اولی، دومی هم  کوبید تو شکم اولی ... بزن بزنی شد دیدنی و شنیدنی، این بزن اون بزن، این بزن اون بزن، کار داشت دیگه بالا می گرفت، مردم هم هاج و واج  نگاه به این دو تا، که یکی فریاد زد
یکی: هی ی ی ی چه خوش مزه است، همه برگشتند، نگاه کردند، دیدند تکه گوشتی که در آتش افتاده بود و کباب شده بود را در دست گرفته، می خورد و ملچ و ملوچی می کرد که نگو.
با این بزن بزن یاد شعری از ایرج میرزای گرامی افتادم:

دو نفر دزد خری دزدیدند / سر تقسیم خره جنگیدند

آندو بودن چو گرم زد و خورد / دزد سوم خرشان را زد و بُرد

مردم با شگفتی پرسیدند :خوشمزه اس؟..... دینننننگ ....، سپس همه تکه ها ی گوشتی رو که داشتند در آتش انداختند و... چنین شد که گوشت در آتش افتاده ی آن روز شد نیای کباب امروز. این نیز یکی از دست آوردهای بزرگ مردمان نخستین بود.در درون غارمردمان به دور از سرما زندگی می کردند اما در بیرون سرما همچنان آزارشون می داد . با حسرت به جانورانی چون شیر و پلنگ و خرس و ببر نگاه می کردند که بدون هیچ گزندی در سرما و برف، با آن پوشش پوستی اشان رفت و آمد می کردند. آنها در آرزوی داشتن پوششی چون این جانوران می سوختند، سر و تن برهنه اشون نیاز به جامه داشت و در پی یافتن چیزی بودند که بتواند آنها را از سرما نگه داره. تا اینکه آن روز به یاد ماندنی رسید. روزی کیومرس چشمش به پلنگ مرده ای افتاد که کفتارها افتاده بودن به جونش و به خوردنش نشسته بودند. 
اندیشه ای چون آذرخش از سر کیومرس گذشت. کیومرس کمین کرد تا آنکه کفتارها رهایش کردند و چیزی جز پوستش باقی نگذاشتند. پیش رفت، پوست رو وارسی کرد، گرم بود، خون آلود و خیس، پوست رو برداشت رو دوشش گذاشت و راهی شد. روزها اونو به دوش می انداخت و به شکار می رفت. کم کم مردمان هم  یاد گرفتند و همین کارو کردند، اما پوست ها پس از چند روز خشک می شدند و دیگه به هیچ کاری نمی آمدند. سالیان سپری شد و روزی مردی که یک پوست تازه ای یافته بود در راه دچارتوفان و باد تندی شد وناگهان باد پوست رو در برکه ای انداخت که شور و نمکی بود،  مرد نمی خواست پوست رو از دست بده، به سختی خودشو به برکه
 رسوند و پوستشو  بیرون کشید، اما پوست یه جوری شده بود، هم تمیز شده بود و هم یه جورایی نرم. از شانس مردمان پوست دباغی شد از خشک شدنش پیشگیری کرد و اینگونه شد که آدمی دباغی کردن پوست رو هم یاد گرفت. از اون پس شکار پلنگ و دیگر جانوران برای  جامه ساختن از پوستش آغاز شد. 

اینکه کیومرس و دیگر مردمان چگونه زندگی را پی گرفتند، بماند برای نقلی دیگر، شاد و تندرست زیوید. بدرود

 اینستا گرام: بنیاد نقالی Naqqali Centre
اینستا گرام: Saghiaghiliofficial



لینک بخشی از نقل کیومرس

Followers