بیا تا جهان را به بد نسپریم/ به کوشش همه دست نیکی بریم

Friday, 2 April 2021

تومار بیزن و منیژه، از تومارهای کهن

 وبلاگ بیژن و منیژه

تصیح شود


 

به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد


خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای


گاه شعری عاشقانه هم میتوان خواند مانند:

عشق بازی کار هر شیاد نیست / این شکار دام هر صیاد نیست


عاشقی را قابلیت لازم است/ طالب حق را حقیقت لازم است


عشق از معشوقه اول سر زند/ تا به عاشق جلوه ای دیگر کند


تا به جایی که بَرَد هستی از او/ سر زند سد شورش و مستی از او


عِقدِ جواهر سخن کهن در نظر دوستان، داستان ما: بیژن و منیژه

 

چهار صد و چل و چهار یَلِ نامدار –گیو، گودرزر، کَشواد، نشواد، گُستهم، گُرگینِ میلاد، بیژن و دیگر پهلوانان در کاخ کیخسرو شاه ایران پسر سیاوش به جشن بودند.

 

همه باده ی خسروانی به دست / همه پهلوانانِ خسرو پرست

 

صدای ساز و تنبور، (موسیقی) هلهله و شادی...( صدای هورا کشیدن) ،که پرده ی بارگاه کنار رفت


 

زپرده در آمد یکی پرده دار/ به نزدیک سالار شد هوشیار


که بر در به پایند اَرمانیان / سَرِ مرز ایران و تورانیان


 

شاه پروانه( رخصت و اجازه) داد ،اَرمانیان وارد بعد از نماز بردن شاه (ادای احترام) گفتند:


 

گُراز آمد اکنون فزون از هزار / گرفت آن همه بیشه و مرغزار


به دندان چو پیلان به تن همچو کوه / شده شهرِ اَرمان از ایشان ستوه

 

شاها گُرازها کشتزارهای مارو از بین بردند، درختای بیشه رو با دندون از ریشه کندند، ما مردمی کشاورزیم زن و بچه هامون گرسنه مانده اند. ای شاه ایران برس داد ما

کیخسرو اندوهگین از جا برخاست رو به یَلان: نامجوی دلاوری میخواهم که این کار دشوار به سرانجام رساند.

هیچ گُردی داوطلب نشد به جنگ با خوکها بره.مگر .....

 

کس از انجمن هیچ پاسخ نداد/ مگر بیژنِ گیوِ فرخ نَژاد


نهاد از میان گَوان پیش پای/ اَبر شاه کرد آفرین خدای


من آیم به فرمان این کار پیش/ ز بهر تو دارم تن و جان خویش

 

من آماده ی این نبردم ولی راه را نمیدانم یک راه بلد میخواهم، گیو ، پدر بیژن ، داماد رستم نگران از گوشه ی بارگاه صآوا کرد ، بیژن تو هنوز جوانی، بد ونیک و تلخ و شور زندگی رو نچشیدی. جنگ با خوکهای وحشی یک جنگ معمولی نیست. نیاندیشیدی چرا کسی اعلام آمادگی نکرد...از آن میترسم....کشته شوی و یا آبروی خود و ما را ببری.


 

جوان گرچه دانا بود با گوهر/ اَبی آزمایش نگیرد هنر


براهی که هرگز نرفتی مپوی/ بَرِشاه خیره مبر آبروی

بیژن از اینکه این ناروا در پیش دیگر پهلوانان به وی روا داشته اند، دلگیر، ولی رو کرد به شاه و گفت شاها


 

تو این گفته ها از من اَندر پذیر/ جوانم ،ولیکن به اندیشه پیر


سر خوک را بُگسلانم زتن/ منم بیژنِ گیوِ لشکر شکن

 

کیخسرو سپس دستور داد یک سینی پر از گوهر و زربه بیژن بدن  و به گُرگین هم دستور داد که برای نشان دادن راه و کمک همراه بیژن بره. گُرگین شادمان نبود رَشک در دلش جوانه زد اما به ناچار پذیرفت دستور شاه بود و سرپیچی از فرمان نارواست. روز بعد پیش از سر زدن آفتاب عالم تاب، راهی بیشه شدند.

رسیدند، از اسب پیاده، بیژن نگاهی به بیشه، گفت گرگین پهلوان تو اینجا کنارآبگیر بایست هر گُرازی که از دست من فرار کرد اَمونش نده تا همه را از بین ببریم و مردمان آسوده شوند.

گُرگین با نفرت گفت:


تو برداشتی گوهر و سیم و زر/ توبستی مَراین رَزمگَه را کمر


کنون از من این یارمندی مخواه /مگر آنکه بنمایمت جایگاه


بیژن عصبانی، دامن زد به شیر قلابِ کمر، شمشیر ،خنجر، گُرز، وارد بیشه، گرگین هم پشت درختی پنهان ، گرازها ازهمه طرف حمله، بیژن گراز اولو با گرز زد گراز دوم گرز رو انداخت شمشیر از نیام بر کشید،ا ولی رو دوشقه کرد ، دومی به گردن کوفت سر از بدن جدا،سومی تو کمردو تا شد، چپ، راست، روبه رو ، پشت سرچنان کرد که از کُشته پُشته ساخت. ناگهان از پشت سر


گُرازی بیامد چو اَهریمنا /زِرِه را بدرید بر بیژنا


برگشت دوباره به بیژن حمله کنه دست پهلوان رفت برای خنجرگذاشت تهی گاه حیوان، خون فواره ، نگاه به دورو بر ، هیچ گرازی نمونده، سرو دندان بعضی خوکها رو کند به پشت اسب بست تا ببره به پایتخت و به همه نشون بده که با چه حیوان خطرناکی جنگیده و پیروز شده کاری که هیچ پهلوانی نپذیرفت ،بعد اومد کنار آبگیر.

گرگین دید بیژن سالم برگشته، اندیشید اگر پهلوان پاش به پایتخت برسه و داستان رو بگه پاک آبروی گرگین میره، فکری نا بخردانه به سرش زد پس از پشت درخت اومد بیرون ، رو کرد به بیژن و گفت: آفرین یَل نامدار منم مثل تو چند تایی اومدند طرفم با شمشیر دو نیمشون کردم ،بیژن به روی خودش نیاورد که دروغشو فهمیده ، گرگین ادامه داد: حالا اجازه بده شکاری بزنیم وشکمی از عزا در آریم،بیژن سری تکون داد



بد اندیش گرگین شوریده هوش/ زیک سوی بیشه درآمد خموش


به دلش اندر آمد از آن کار درد/ ز بدنامی خویش ترسید مرد


دلش را بپیچید اهریمنا/ بدانداختن کرد با بیژنا


دو تا مرغو شکار کرد قررررررررررررررررررپوستشونو کند،کبابی خوردند و زیر سایه ی درختی استراحت،گرگین به بیژن گفت.اگرمیخوای خستگی این نبرد رو از تن بدر کنیم،در همین نزدیکی شکارگاهی است مال افراسیاب که تو این فصل یکی از دختران افراسیاب با خدم وحشم به تفریح اند.چی بگم از منیژه : چشم آهوی وحشی، زلف مشکبوی و مشکین کمند، قد سرو شیراز،صورت چون گلبرگ گل لطیف، ابروان کمان، بیژن طاقت نیاورد برخاست، لباس خونین و پاره ی رزم از تن بدر کرد وتو خورجین گذاشت و درخشنده قبای رومی به تن و همراه گرگین پریدند پشت اسب به سوی شکارگاه.

اینکه آیا بیژن و منیژه همدیگر رو میبینند و چه اتفاقهایی می افته بمونه برای مجلس بعد،حق نگهدارتون.

 

اینکه این جملات پایانی را و یا حتی در خود نقل جملاتی دیگر بگوییم و از شعرای دیگر هم به مناسبت داستان شعری بخوانیم که در داستان خللی ایجاد نکند کاری است که همه ی نقالان انجام میدادند (و ما هم، من و شما به دلخواه انجام میدهیم ) که اگر در قهوه خانه انجام میشده میتوانستند داستان را شبهای متوالی کش دهند و شنوندگان رو باز به قهوه خانه بکشند.ولی اگر در گذرگاه ها و محلات انجام میدادند داستان رو تاجایی که شنونده چیزی دستگیرش بشه می رسانده اند.

و دیگر اینکه اگر کاما در متن زیاد است عمدی است و برای تقطیع است که از حالت داستان گویی به نقل در آید و شنونده حوصله اش سر نرود.اصولا در نقل افعال خیلی کم به کار میروند.به طور مثال: صدای ساز و تنبور،هلهله و شادی...، که پرده ی بارگاه کنار رفت. بعد از تنبور و شادی فعلی نیامده

یا: بیژن از اینکه این توهین روجلوی دیگر پهلوانان به وی روا داشته اند، ناراحت : فعل ندارد.

یا: کیخسرو ناراحت از جا برخاست رو به یَلان:فعل ندارد.

و از این دست که در نقل فراوان است.

ادامه تومار را در پست بعدی میتوانید بخوانید.

 

 

دوازده رخ

گودرز دست سایبان چشم خیره به دور- پیران از پشت سر می آید

پیران: هان گودرز

گودرز : سالار سلحشور با درایت ایران زمین- هردو کرنشی به هم- پیران: گفتی پس این کوه بیاییم بی اسپ و سلیح و سرباز؟

گودرز: چو شیر ژیان لشگر آراستی

همه بآرزو جنگ را خواستی

اما پیر شدیم سالار پیران- سالیان بسیار بر ما گذشت- میدان جنگ بسیار دیدیم- بسی سالار و جوان مرد کشته شد به کین ایرج و سیاووش... خواستم بگویم کنون روزگار دیگر است- بیا دل به آتش سری تیز نکنیم.

پیران: چه می گویی پهلوان. دیگر روزگاری نمانده. فرزندان ما در جنگ زاده می شوند- در جنگ همسر می گزینند، در جنگ فرزند می آورند-( می تواند افزوده شود میزیند و می میرند) روزگار روزگار جنگ است.

گودرز: برای تو نه پیران

ترا آشتی بهتر آید ز جنگ

نباید گرفتن چنین کار تنگ

شاه شاهان خسرو خسروان- شاه کی خسرو- پس از درود و آفرین باد بَرَت پیام فرستاده: ( شاهانه) دست از جنگ و ستیز بشوی- آن کسان که دست به خون شاهزاده سشاوخش آلودند، چون سگان ببند و نزد ما فرست- هرچه به بیداد از مردمان ستانده اید- پس دهیدشان- پسر و هردو برادرت را گروگان نزد من فرست تا از کارتان بی گزند مانیم- خود نیز یکی از این دو راه پیش گیر- یا دودمانت نزد ما بیا تا در سایه ی مهرمان آرام گیری- یا توران رها کن و به چاچ برو- آنجا زندگی ای برگزین آرام- بی هیچ اندوهِ دو سرزمین- که می دانیم دل بسته ی هردویی- اما بدان- اگر رایت افراسیاب باشد و جنگ- سخت پشیمان شوی- زیرا پایان افراسیاب نزدیک است

پیران: مرا مرگ بهتر از آن زندگی

که سالار باشم/ کنم بندگی

برادر، که روشن روان من است

گزیده پسر پهلوان من است

می گویی از خویشتن دور کن؟ شگفتا سخن از آشتی می گویید- انگاه که از چهر سوی بر ما سپه رانده اید- نه گودرز- افراسیاب پیام فرستاده شمشیر برگیرم و زمین از ایرانیان پاک کنم- این کاری است که باید بشود- آری گودرز این آیین جنگ است- اگر ما شما را نکشیم- شما ما را می کشید-

گودرز: در شگفت نیستم که از تو بدنهاد همین چشم داشتم. هنگام که کیخسرو در فرمان لشگر کشی اش به من گفت: چون به پیران رسیدی بر او چادر مهربانی بپوش- یکی داستان گفته بودم به شاه:

که دل را به مهر کسی برگُسِل

کجا نیستش با زبان راست دل

روز دیگر گودرز لشگر آراست- میمنه سمت کوه- میسره سمت رود-میمنه به فریبرز سپرد و میسره به رهام- پشت لشگر گَژدهم- دیده بانی سر کوهسار و خود به آیین در دل سپاه-

 

 

پیران از این آرایش جنگی آگه ( می لرزد واز خشم کف بر کف می کوبد) میمنه به لهاک سپرد و میسره به اوخاست- ده هزار یل ختنی به رویین در بیشه- دیده بانی سر کوهسار و خود به آیین در میان سپاه-

همی گفت گودرز گر پشت خویش

سپارم بدیشان نهم پای پیش

سپاه اندر اید پَسِ پشت من

نماند جز از باد در مشت من

شیب و روز بر پای پیشِ سپاه

همی نیک اختر هور و ماه

که روزی که آن روز نیک اختر است

کدامست و جنبش کرا بهتر است

سه روز و سه شب دو لشگر همینگونه- هیچ کدام پیشدستی نکرد- هومان به تنگ آمد و رو به سوی پیران کرد- برادر مگر به بزم آمده ای؟

وز آن لشگر ترک هومان دلیر

به پیش برادر بیامد چو شیر

به هفتم فراز آمد این روزگار

میان بسته در جنگ چندین سوار

گَرَت رای جنگ است، جنگ آزمای

وَگَر رای برگشتن، ایدر مپای

خنجر می کشد که برود- پیران مچ دستش می گیرد و بر او زور می آورد: پیشدستی نمی توان کرد- دو لشگر میان دو کوه فرود آمده اند بی هیچ راه گریزی به هر سوی روی راه بازگشت نبینی- هرکه پیشدستی کند شکست می خوردشتاب مکن، هر که آغاز جنگ کند باخته است، می مانیم تا ایرانیان یورش بیاورند.هومان: شاید ایرانیان هرگز آغاز جنگ نکنند- نعره می کشد: ایرانیان کدخدای کجا باشند که از ایشان هراس باید کرد؟ دامن زد به شیر قلاب کمر- شمشیر- خنجر- خود- توپین- زره- زنجیر- دوال- تیرو کمان- گرز- ابلق سراپا آماده پا به رکاب- نشست به خانه ی زین- زد به سوی سپاه ایران-(رجز خوانی) های گودرز نداری ز ایران یکی شیر مرد؟ بیژن بر آشفت بر سان رعد. چون پلنگ دندان کوبید، چون شیر غرید، نعره زد: جوشن مرا بیاورید- دِرعِ سیاوش- یک توری بی ارزش بر سپاه ما نعره زند و مردی پیدا نشود که چون مرغ به سیخ اش کِشد- اینگونه است که ایران زمین از پای در می آید. پرید به گُرده ی اسپ تاخت به سوی هومان- افتادند به نیزه وری- نیزه ها خلال شد- عمود خاراشکن- عمودها خم- تیرها در چله ی کمان- بهره ای نبردند - شمشیر کشیدند- سپرها شکافته- هردو خسته و خِوی کرده دست بردند به دوال کمر- پنج پنجه ی پلنگ آسای بیژن- یک دست به کمربند هومان، یک دست به گریبان - یزداااااان پاک - هومان رو کند سر چنگ ( دیگر گفته نشود تنها بازی شود: می زند زمین، روی سینه ی هومان خنجر می کشد، سر از تنش جدا می کند و نشان می دهد. می توان سر از تنش جدا می کند را گفت بسته به خواست برخوان است) پیران گریبان چاک- کله به زمین و خاک برسر- شیون از توریان برخاست- تا نیمه شب به داغ دل سوخته ماندند، دو بهره از شب گذشته، برادرش نَستیهَن- با ده هزار سوارشبیخون زدند به اردوی ایرانیان- شیپور شبیخون- به فرمان گودرز باز بیژن آمد به میدان داری- چون رسیدند به هم - دست به تیغ آبدار- چنان زدند به قپه ی سپر هم که دم شمشیرها اره شد-دست بیژن رفت به گُرز گران- چنان زد به سر نستیهن که مغز و جمجمه متلاشی- دو لشگر افتادند به هم- زدند- بستند- خَستند- کُشتند- درو کردند- ریختند بالای زمین- در همه ی دشت تن توریان می دیدی جدا مانده از سر- پیران در فغان و هراس به اندیشه نشست-برادرم فنا شد- سپاهم تباه شد- همه رفتند- همه مردند- باید چاره کنم- باید از در آشتی درآیم- باید با چرب گفتار بر او چیره گردم- گودرز پیروز و خودخواهانه دست به دسته ی شمشیر بر بلندای تخته سنگی ایستاده- پیران شوریده و پریشان- شمشیر تکیه گاه خویش- افتان و خیزان می رسد و بدنبال گودرز می گردد-

گودرز بگو چه می خواهی؟ پیران تیز به پشت سر می نگرد (شمشیر ی که می خواهد بکشد دوباره در نیام وتا می گذارد- ژرف می نگرد: بسیار دلیرانم را که از خویشانم بودند کُشتی-

گَه آمد که که گردی از این کینه سیر؟ پیام فرستاد گودرز را تا دیدار کنند.

 

به بازیگری ماند این چرخ مست

که بازی نماید به هفتاد دست

زمانی دهد تخت و تاج و کلاه

زمانی غم و خواری و بند و جاه

زمانی به باد و زمانی به میغ

زمانی به خنجر، زمانی به تیغ( فغان موسیقی)

برخوان گودرز: ما تو را دوست داریم پیران

تو هستی چو من پَهلَوِ پیر سر

ببخشایدت شاه پیروزگر

که گردی از این کینه سیر؟ تو را که دیگر پیر سری- روا نیست کمر خون ریختن بر بندی

گودرز:

اگر داد بودی به دلت اندرون

ترا پیشدستی نبودی به خون

تو ناگاه با ما به جنگ آمدی

کمین کردی و بیدرنگ آمدی

بدان ای جها ندیده ی پر فریب- مرا یزدان عمر دراز از آن داد که از شهر توران- گَردِ کینه به خورشید برآرم- من هنوز این کینه به جای نیاورده ام- من هنوز داغ هفتاد فرزند دارم و سوگ سیاوخش که روز درد فریادش کس نشنید- وااااااااااااای از شما- سپاه اهریمن که با او چه نکردید- به گردن و دستش پالهنگ زدید- از پیش شهر و لشگرش به دشت بردید- او را به خاک زدید- تشت زرین کنارش نهادید- ریشش به خفت گرفتید- به خنجر آبگون سرش بریدید- آاااااااااااااااااااااااخ که از مزگش بن و نهاد ما سوزاندید.

پیران: بس ااااااااااااست

به کین جستن مرده ای ناپدید

سر زندگان چند باید برید

گه آمد که بخشایش آید ترا

ز کین جستن آسایش آید ترا

گودرز:

چو یاد آورم چون کنم آشتی

که نیکی سراسر بدی گاشتی

پیران: آیا نه آن است که آیین سیاوش، کشتن کینه به مهر بود؟

گودرز: و دریغ! که خود پای همین مهرورزی کشته شد- ویرانگری از مردان ایران دور باد. ما- کین خواهِ- سیاوشیم

پیران: ما میمیریم و باز کینه از جهان نمی افتد- کنون شمشیرهاست که فرود می آیند

گودرز: و پیشتر از اینان، آهن یک آهنگر( گودرز نژاد برده از کاده است)

پیران: من پریشانم گودرز

نگه کن کز ایران و توران سوار

چه مایه تبه شد در این کارزار

گودرز: ما را اندیشه ی جنگ نبود- این آتشی بود از شما- اینک من همان می گویم که تو گفتی: این آیین جنگ است- اگر ما شما را نکشیم- شما ما را می کشید- به راه رفته بنگر پیران و بگو در بارگاه افراسیاب چه گذشت؟

افراسیاب باده می نوشد در عالم خود است) رستََََََم رستََََََم روزگارم را سیاه کرده به روزگار گذشته بنگر پیران که تا بر نهادم به شاهی کلاه

مرا گشت خورشید تابان و ماه

مرا بود بر مهتران دسترَس

عنان مرا بر نتابید کس

ز هنگام رزم منو چهر باز

بَبُد دست ایران به توران دراز

اینک این گورن نر را بنگر که چگونه بر بالین شیر آمده... کار ما بدینجا رسیده که این نادِلیر مردمان، تا خوابگاه مرا به شبیخون می آید-

پیران: شهریارا بد و نیک روزگار روزی بسرآید- روان جویای کین همیشه در رنج است- شاها آن روز ها از یاد ببر

افراسیاب:نمی توانم- نمی شود- آنچه می گویم زود برآورید. فرمان من این است: درفش ها افراشته شود- هزار هزار سوار از هر کشوری انجمن کنید- گراداگرد ایران ز هر سوی رزمگاه بیارایید- پهلوانان و موبدان را بخوانید- کوس شاهی در جیحون خواهم زد- پس به آموی می شوم و خون گیو و رستم در جامی زرین خواهم نوشید- به چین و ختن نامه فرستید- درِ گنج تور باز کنید و پسرم شیده با پنج هزار نبرده سوار راه خوارزم گیر و تو پیران! ایران از آنِ تو با گزیده پهلوانان- ببینیم چگونه بر تخت شاهِ نو آیین کی خسرو خواهی نشست

درِ آشتی هیچ گونه مجوی

سخن جز به کینه اباوی مگو

آاااااااااااااا چرا بر دهل جنگ نمی کوبید؟ آوای زنگ زرین به گوشم نمی رسد. بزنید- بکوبید- یورش- شبیخون.

بر خوان پیران می شود- آرام و نومید) : این دو سرزمین روی آسایش ندیده اند به او گفتم. پسر کشواد تو نگفتی در بارگاه کی خسرو چه گذشت؟

(برخوان گودرز می شود دربرابر کی خسرو و گزارش می دهد، گویی گردهمایی ی جنگی است و سران و یلان گرداگرد نشسته اند) به هر سو لشگر کشیده- می گویند افراسیاب از کین جنگهای گذشته آرام نمی گیرد- بانگ تبیره خواب و آرام از دِلیرانش گرفته- 300 هزار سوار جنگی اش در راه جیحون است- 5000 هزار به سرکردگی شیدوش پسرش به مرز خوارزم و پیران با سپاهیانی گران از چین و ختن و توری به راه ایران – کوه در برابرشان پست خواهد شد- شاها اینان را تنها تیزی شمشیر آتش دلشان را خاموش می کند-

(برخوان کی خسرو می شود و آرام): مرا موبدان گفته اند:

که چون ماه ترکان بر آید بلند

ز خورشید ایرانَش آید گزند

رستم را بخوانید- گیو- شیدوش- رُهام- فرهاد- بیژن- اشکش- گُستَهم- گُژدَه- گرگین- زنگه ی شاوران- توس نوذر- فریبرز کاووس- دِلیران بسیچ شوند و آماده- بهلشگریان کیسه های زر ببخشید- درفش کاویان پیشاپیش دیگر درفش ها- شتاب کنید- بر گاودم ها بدمید- از روم و هَند سوار بخواهید- دلیران تازی را بسیچ کنید- 300 هزار نبرده سوار از دشت نیزه گزار می خواهم- تا چهل روز زمان دارند، اگر نیامدند کلاه از سرشان برگیرید- رستم پس از گرفتن هَند، تاج شاهی بر سر پسرش فرامرز گذارد و بازگردد- الانان و غُزدِژ با لُهراسپ- اشکش با سی هزار سرباز برای روبارویی با شیده سوی خوارزم و ساختن کار او- اما تو گودرزِ کشواد- پاسداری از مرز ایران با تو- گزیده پهلوانان ایران برگزین به یاری- پهلوان این پند هرگز از یاد مبر که جهان دیده ای سوی پیران فرستی

به پند فراوانش بگشای گوش

بر او چادَرِ مهربانی بپوش

به مَنَش دستگاه است نیز

ز خون پِدَرم بی گناه است نیز

این بود پند آخرش- برای تو- و تواش خوب به بادش دادی پیران

برخوان پیران می شود) گذشته همه به باد رفت گودرز- بیا کین و جنگ کنار بگذاریم و زمین را چنان که در زمان منوچهر بود بخش کنیم- به خسرو نامه بنویس هرچه خواهد بی جنگ و لاف می فرستیم

(برخوان گودرز می شود و می خندد تیز): ها ها ها ها ها ها گُسی کن سردار، راه گشاده است

بدان کین چنین لشگر نامدار

سواران شمشیر زن سد هزار

همه نامجوی و همه کینه خواه

به افسون نگردند از این رزمگاه

دیر به خود آمدی- آنچه را که تو می خواهی بخش کنی، ما خود ستانده ایم- کنون رستم با سی هزار سوار غُزنین و را گرفته- الانان و غُزدِژ را لُهراسپ و خوارزم اشک َش-

(برخوان پیران می شود): پس بنشینیم به همه پرسی جنگی و من مبارزی چند بر گزینم تا با بر گزیدگانت تن به تن بجنگند و من و تو خود با هم-

(برخوان گودرز می شود): کیخسرو مرا چنین نفرموده- نبرد به انبوه باید نه تن به تن- پیران- کیخسرو راه سومی هم برایت گذارده بود. راه چاچ- اگر می رفتی، چنین اهریمنی جهان را نمی گرفت.

( بر خوان پیران است و پشت می کند به گودرز وبا خود می اندیشد) دو شاه دو کشور چنین جنگجوی- دولشگر به روی اندر آورده روی- چه دانم سرانجام این کارزار- اگر افراسیاب کشته شود، روا باشد روانم از تن برون آید- پیران کنون گردش روزگار به کام نیست، چه باک که زندگانی و مرگت یکی شده.

(برخوان گودرز است و پشت می کند به پیران وبا خود می اندیشد) اینان به درازای تاریخ، نیرنگ باز بوده اند- هیچگاه بر پیمان خود نمانده اند- نه یزدان پاک- سازش با ایشان بلا انگیز است.

در بارگاه کیخسرو، دبیر می خواند: نوشته است، پیران پند شما نپذیرفت و لشگر به کُنابَد کشاند- هومان و نستیهن دو برادم به دست بیژن کشته شدند، شاهِ توران در راه جیحون است، اگر برسد ما را توان برابری با سپاهش نیست- مگر شما به پشت بانی سپاه بیاییدو

(برخوان کیخسرو می شود) کوشیدیم از خارا گیاهی برویانیم- بیهوده بود- بنویسید هم اکنون توس دلاور را با سپاهی دمنده خواهیم فرستاد- خود نیز با سد هزار سوار در پی او – بنویسید مباد از جنگ پیران توان ببری-

افراسیاب (برخوان می گوید و در جای افراسیاب است) هان دبیر آیا پیروزی نامه ی پیران است؟

( بر خوان دبیر می شود): نه شهریار. یاری می خواهد. نوشته است برادرانم بدست بیژن نبیره ی گودرز کشته شدند. بسیاری نامدرانم، که سر از تن جدا ماندند- از شوربختی شنیده ام که کیخسرو با سپاهی گران می آید به پشتبانی- ما را برابری با او نیست، مگر شما به پشتبانی بیایید.

( بر خوان افراسیاب می شود و می گوید): به پهلوان برگزیده ی ما بنویسید: بنینیم روزی را که کیخسرو پیشدستی کند- هیچ رنجه مدار که خود بر آنم به آنسوی جیح.م میز سپه برانم. بر آنم-

به کیخسرو از من نماند جهان؟

به سر بَر فرود آرمش ناگهان

به خمجر بَر آن سان ببرم سرش

که گِرید بر او لشگر و کشورش

گودرز( برخوان گودرز می شود): های سپاهیان ایران ویج، ای نره شیران ایران زمین، تا کی بنشینیم و بنگریم که هر ناکسی از راه برسد و خانمان بِروبَد؟ پادشاه در راه است، پور سیاوش، آن یگانه ، چون برسد خروش و دلا وری سپاهیان چنان شوذ که از گاهِ جَم تا امروز کس ندیده- بشتاید و درنگ مکنید، از گروه سیاوش کشان یک تن زنده نگذارید

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

پیران(برخوان پیران می شود)

همه دشمنم سر به سر کشته باد

ور آواره، از جنگ برگشته باد

ای کاردیده گوان یک تن از شما با ده ایرانی همسنگ است- سر و جان گودرز ناکار کنید- شهریار شیراُژَن در راه است- چون برسد- نه گودرز ماند نه گیو- نه ختوس و نه خسرو- بشتابید- بکشید دشمن هار را- آواره کنید گرگ بیشه را

صفحه ی 35 دوازده رخ: حرکت فرم- رزم شمشیر- برته با شمشیر به سر کهرم می زند و تا سینه می کشد- سرش می برد و بالا می برد- هلهله ی ایرانیان- طبل بشارت-

برخوان: رخ دهم. اوخواست از توران- زنگه ی شاوران از ایران

رنگ رزم- حرکت فرم- نخست رزمی شولانی با گُرز- سپس نیزه وری- نیزه به کمرگاه اوخاست فرو می رود- زنگه پیاده می شود- سرش را می برد- بالا می برد-هلهله ی ایرانیان- فردوسی سر به آسمان دارد-

برخوان: کسی را کجا پروراند به نام

برآید بر او روزگار دراز

شبیخون کند گاه شادی بر اوی

همی خواری و سختی آرد بر اوی

ز باد اندرآرد دهدمان به دم

همی داد خوانیم و پیدا ستم

 

 

 سخن آن صاحب سخن، به مرتبه‌ای خواهان فقیر [ یعنی صاحب تذكره میخانه ] شد، كه دیگر نگذاشت كه به منزل خود رود. 8

عبدالنبی كه سمت قصه‌خوانی و كتابداری میرزا امان‌الله نصیبش شده بود، طرح تألیف كتابهایی را ریخت كه یكی از آنها، دستور الفصحاست. « به جهت خواندن قصه امیرحمزه و آداب آن؛ تا قصه‌خوانان را، دستوری باشد. » 9

مرحوم پروفسور محمد شفیع، استاد فقید دانشگاه لاهور، ضمن ترجمه شرح حال ملاعبدالنبی فخر زمانی مذكور، می‌نویسد: « این معلوم است كه اكبرشاه، شائق داستان امیرحمزه بود. لهذا، برای تكمیل این ذوق و شوق، به فرمان او، داستان امیرحمزه را به طرزی جالب و زیبا، با تصاویر، ساخته و پرداخته بودند .. از بیان عبدالنبی معلوم می‌شود كه در عهد جهانگیری هم، امرا، به این داستان، علاقه‌مند بودند. » 10

در منتخب‌التواریخ ( تاریخ تألیف: 1004 ه‍‌. ق. ) نیز، درباره « میرزا غیاث‌الدین علی » ملقب به « نقیب‌خان » نوشته شده كه « وی در خدمت جلال‌الدین محمد اكبر و سومین پادشاه از سلاطین تیموری هند است و در خلوات و جلوات به خواندن تواریخ و قصص و حكایات و افسانه‌های فارسی و هندی، كه در این عهد ترجمه یافته ـ مشغول است؛ می‌توان گفت كه جزو حیات خلیفه شده و جدایی از او، یك لحظه متصور نیست. »

« دوستعلی خان معیرالممالك » در رجال عصر ناصری 11 می‌نویسد: « محمدشاه در نظر داشت یك نسخه از كتاب معروف الف لیله و لیله را با خط خوش و صور و تذهیب عالی، به دست استادان ایرانی عصر خویش برای كتابخانه سلطنتی تهیه كند. ولی در حین آماده ساختن مقدمات آن درگذشت. ناصرالدین شاه آرزوی پدر را به مرحله عمل آورد، و به حسین‌علی معیرالممالك دستور داد كه برای ترتیب كار و تعیین برآوردِ مالیِ آنْ با هنرمندان مشورت كند و نتیجه را به عرض برساند. معیر چنان كرد و قرار چنین شد كه كتاب به خط آقا میرزا محمدحسین وزیر، جد آقایان حسابی نوشته شود، ‌و صور آن به قلم صنیع‌الممالك ( ابوالحسن غفاری )، ترسیم یابد، و تذهیبش به دست مُذهّب ‌باشی انجام پذیر.  مخارج آن نیز به هفت هزار تومان برآورد شد؛ و موضوع مورد قبول شاه قرار گرفت.

كتاب مزبور در هفت جلد نوشته و پرداخته و با هزار تصویر آراسته شد و به درگاه شاه عرضه گشت و چنان پسند خاص افتاد كه نویسنده و نقاش و مُذهّب مورد تقدیر و انعام واقع شدند و به دریافت خلعتِ خاص نائل آمدند ... » 12

در عهد قاجار نیز، در كاخ شاه، در كنار خوابگاه، اتاقی به « نقال » و نوازندگان اختصاص داشت. نقال زمان ناصرالدین‌شاه، « نقیب‌الممالك » بود:

« چون شاه در بستر می‌رفت، نخست نوازنده‌ای كه نوبتش بود، نرم نرمك آهنگهای مناسب ‌می‌نواخت. آنگاه ‌نقیب‌الممالك داستانسرایی آغاز می كرد، تا شاه را خواب در رباید. داستانهای امیر ارسلان و زرین مَلِك، از تراوشات مخیله نقیب‌الممالك است؛ كه پسند خاطر شاه افتاده بود و سالی یك بار، هنگام خواب، برای او تكرار می شد. فخرالدوله ( توران آغا )، دختر ناصرالدین شاه نیز، پشتِ درِ نیمه‌باز اتاق خواجه‌سرایان جا می‌گرفت و گفته‌های نقالباشی را می نوشت. متن مكتوب این دو داستان كه امروز در دست ماست، حاصل تخیل نقیب‌الممالك و همت فخرالدوله است.

پیش از این، محمدصادق وقایع نگار مروزی متخلص به « هما »، كتابی ترتیب داده به نام راحهالارواح، مشتمل بر افسانه‌هایی كه برای فتحعلی شاه قاجار، در موقع خواب می‌گفته ( و نسخه آن، به شماره 205، در كتابخانه آستان قدس رضوی، و شماره 682 در كتابخانه مجلس شورای اسلامی، موجود است ).

پی نوشت ها:

1. بنگرید به مقدمه دارابنامه بیغمی و تعلیقات نگارنده این سطرها [ : ذبیح‌الله صفا ] بر آن، در پایان جلد دوم [ تاریخ ادبیات ایران ]. دفترخوان نیز « بر كسیاطلاق میشد كه داستان مكتوبی را در مجلس امرا و بزرگان قرائت می‌كرد؛ و دیگران بدو گوش فرا می‌دادند. »

2. تاریخ تذكره‌های فارسی؛ ج 2؛ ص 390.

3. تذكره میخانه؛ تهران، 1340؛ ص 598 و 605.

4. عالم‌آرای عباسیی؛ ص 191.

5. صفا، ذبیح‌الله؛ تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5ـ3؛ انتشارات فردوس؛ چاپ هفدهم: 1385؛ ص 1053.

6. تذكره میخانه؛ ص 598ـ 599؛ و عرفات العاشقین خطی.

7. تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5ـ3؛ ص 1504.

8. میخانه؛ ص 762ـ763.

9. تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5 ـ 3؛ ص 769.

10. مقدمه ی میخانه؛ صفحه ی چهارده. ( به نقل از: تاریخ ادبیات در ایران ـ ج 5ـ3؛ ص 1505ـ 1506 ).

11. رجال عصر ناصری؛ تهران، 1361؛ ص 274ـ275.

12. افسون شهرزاد؛ ص 7

http://www.bashgah.net/pages-21817.html

منبع اصلی مقاله: ماهنامه - ادبیات داستانی - شماره 113 - تاریخ نشر

 

 

 


No comments:

Followers